قدرت واقعی با هذیان گویی، رؤیاهای خیال پردازانه،گستاخی های بی ادبانه، رفتارهای لات گونه چاله میدانی پرهیاهو، فریاد، تهدید یا ادبیات تحقیرآمیز اثبات نمیشود. تاریخ، سیاستمدارانی را ماندگار میداند که بر مدار عقلانیت، احترام و تدبیر حرکت کردهاند، نه آنان که هیاهو را جایگزین راهبرد ساختهاند.
پايگاه خبری تحليلی «نيک رو»، قدرتهای بزرگ، پیش از آنکه با زرادخانههای نظامی شناخته شوند، با عقلانیت سیاسی، ثبات در تصمیمگیری و اعتبار بینالمللی خود سنجیده میشوند. در دنیای امروز، واژگان یک رئیسجمهور نیز بخشی از قدرت ملی کشور اوست؛ واژگانی که میتواند اعتماد بیافریند یا بحران خلق کند، صلح را تقویت کند یا بذر بیثباتی بپاشد.
دونالد ترامپ طی سالهای اخیر، بهویژه در قبال جمهوری اسلامی ایران، تصویری متفاوت از سنت دیرینه دیپلماسی آمریکا به نمایش گذاشته است؛ تصویری که در آن، ادبیات تهدید، تحقیر و تغییرات شتابزده مواضع، جایگزین گفتوگوی مسئولانه و سیاستورزی مبتنی بر محاسبه شده است. کاربرد تعابیر توهینآمیز علیه ملت ایران، صرفنظر از اختلافات عمیق سیاسی میان دو کشور، نه با عرف دیپلماسی سازگار است و نه با جایگاه کشوری که خود را مدعی رهبری نظام بینالملل میداند.
ملت ایران، وارث یکی از کهنترین تمدنهای بشری است؛ ملتی که تاریخ آن بسیار فراتر از عمر بسیاری از دولتهای معاصر امتداد یافته است. در فرهنگ سیاسی ایران، نقد سیاستها پذیرفتنی است، اما تعرض لفظی به شأن و کرامت یک ملت، نه نشانه قدرت، بلکه گواه ضعف در منطق گفتوگو و افول اخلاق سیاسی است.
آنچه بیش از همه موجب نگرانی تحلیلگران روابط بینالملل شده، تنها ادبیات تند ترامپ نیست؛ بلکه نوسان مداوم در تصمیمات راهبردی اوست. سیاست خارجی، هنگامی که میان تهدید و عقبنشینی، تشدید تنش و دعوت به مذاکره، یا اعلام یک موضع و نفی همان موضع در فاصلهای کوتاه در نوسان باشد، قابلیت پیشبینی خود را از دست میدهد. نتیجه چنین وضعی، کاهش اعتماد متحدان، افزایش تردید رقبا و فرسایش اعتبار بینالمللی آمریکاست.
این رویکرد، تنها ایران را هدف قرار نمیدهد. امنیت انرژی جهان، ثبات بازارهای مالی، اقتصاد کشورهای عربی خلیج فارس، امنیت دریانوردی و حتی منافع راهبردی اروپا نیز از این بیثباتی تأثیر میپذیرد. منطقه خلیج فارس، یکی از حساسترین کانونهای ژئوپلیتیکی جهان است و هرگونه سیاست مبتنی بر هیجان و محاسبات کوتاهمدت، هزینههایی فراتر از مرزهای منطقه ایجاد میکند.
در این میان، برخی دولتهای عربی منطقه که در سالهای اخیر همکاریهای امنیتی و سیاسی خود را با واشنگتن گسترش دادهاند، باید به این واقعیت توجه کنند که امنیت، کالایی وارداتی نیست و با اتکای صرف به قدرتهای فرامنطقهای تضمین نمیشود. تجربه چند دهه گذشته نشان داده است که هرگاه رقابت قدرتهای بزرگ به خلیج فارس کشیده شده، نخستین آسیبدیدگان، اقتصاد و امنیت کشورهای همین منطقه بودهاند. امنیت پایدار، بیش از هر چیز، نیازمند گفتوگوی منطقهای، اعتمادسازی و احترام متقابل میان همسایگان است.
از سوی دیگر، استمرار ادبیات تهدید و تحقیر، برای خود آمریکا نیز بدون هزینه نخواهد بود. کشوری که خواهان ایفای نقش رهبری در نظام بینالملل است، بیش از هر چیز به سرمایهای به نام «اعتبار» نیاز دارد؛ سرمایهای که با تصمیمات متناقض، مواضع ناپایدار و زبان غیرمتعارف، بهآسانی فرسوده میشود.
تاریخ روابط بینالملل نشان داده است که هیچ قدرتی صرفاً با اتکای به توان نظامی، جایگاه خود را حفظ نکرده است. امپراتوریها زمانی افول کردند که فاصله میان قدرت سخت و مشروعیت سیاسی آنان افزایش یافت. مشروعیت، محصول عقلانیت، احترام به قواعد بینالمللی و حفظ شأن ملتهاست؛ نه نتیجه ادبیات تحقیر، تهدید و هیجان.
امروز جهان بیش از هر زمان دیگر به سیاستمدارانی نیاز دارد که به جای تولید بحران، توان مدیریت بحران را داشته باشند. آینده نظم جهانی را نه سیاستِ توهین، بلکه سیاستِ تدبیر رقم خواهد زد؛ زیرا قدرتی که از اخلاق سیاسی تهی شود، دیر یا زود از اقتدار راهبردی نیز تهی خواهد شد.
باز تأکید می شود تاریخ قدرتهای بزرگ نشان میدهد که آغاز افول آنان، نه از میدانهای جنگ، بلکه از اتاقهای تصمیمگیری آغاز میشود؛ آنگاه که عقلانیت راهبردی جای خود را به هیجان، غرور، خودبزرگبینی و تصمیمات مقطعی میدهد. امپراتوریها معمولاً زمانی فرو میریزند که میان قدرت سخت و خرد سیاسی آنان شکافی عمیق پدید آید. امروز، بسیاری از نشانههای چنین شکافی را میتوان در رفتار و گفتار سیاست خارجی ایالات متحده، بهویژه در دوره دونالد ترامپ، مشاهده کرد.
ترامپ تنها یک رئیسجمهور نیست؛ او نماد نوعی سیاستورزی است که در آن، ادبیات جایگزین استدلال، هیجان جایگزین محاسبه و نمایش رسانهای جایگزین راهبرد شده است. استفاده از واژگان توهینآمیز و تحقیرکننده علیه ملت ایران، صرفنظر از اختلافات سیاسی میان دو کشور، صرفاً یک لغزش زبانی نیست؛ بلکه نشانهای از فرسایش اخلاق سیاسی در عالیترین سطح تصمیمگیری آمریکاست. در عرف دیپلماسی، احترام به ملتها از اصول بنیادین روابط بینالملل است. سیاستمداری که این مرز را درهم میشکند، پیش از آنکه رقیب خود را تضعیف کند، اعتبار کشور خویش را خدشهدار میسازد.
ملت ایران، ملتی ریشهدار با پیشینهای چند هزار ساله در تمدن، فرهنگ و دولتداری است. تاریخ این سرزمین، سرشار از مقاومت در برابر قدرتهای مهاجم و عبور از بحرانهای بزرگ است. از این منظر، ادبیات تحقیر نه تنها کارآمد نیست، بلکه معمولاً به تقویت همبستگی ملی و حساسیت نسبت به کرامت و هویت ایرانی میانجامد.
اما مسئله اصلی، صرفاً ادبیات نیست؛ مسئله، آشفتگی در الگوی تصمیمسازی آمریکاست. هنگامی که یک دولت، در فاصلهای کوتاه، از تهدید به مذاکره، از تشدید تنش به دعوت برای کاهش تنش، و از مواضع قاطع به تغییر جهتهای ناگهانی حرکت میکند، این پرسش در ذهن متحدان و رقبا شکل میگیرد که آیا واشنگتن هنوز از یک راهبرد منسجم برخوردار است یا سیاست خارجی آن بیش از اندازه به تصمیمات فردی و لحظهای وابسته شده است؟
قدرتهای بزرگ، پیش از هر چیز، با «قابلیت پیشبینی» شناخته میشوند. اعتبار بینالمللی، محصول ثبات تصمیم، پایبندی به تعهدات و انسجام راهبردی است. هر اندازه این عناصر تضعیف شوند، قدرت سخت نیز بخشی از کارآمدی خود را از دست خواهد داد. از همین رو، مهمترین سرمایه آمریکا امروز نه ناوهای هواپیمابر، بلکه اعتماد متحدان و اعتبار سیاسی آن است؛ سرمایهای که در صورت استمرار تصمیمات متناقض، بهآسانی قابل ترمیم نخواهد بود.
در این میان، برخی دولتهای عربی منطقه که طی سالهای گذشته امنیت خود را بیش از هر چیز بر حمایت قدرتهای فرامنطقهای بنا کردهاند، با یک واقعیت انکارناپذیر روبهرو هستند: امنیت وارداتی، امنیت پایدار نیست. هرگونه تشدید بحران در خلیج فارس، پیش از همه اقتصادهای وابسته به صادرات انرژی، تجارت دریایی و سرمایهگذاری خارجی را متأثر میسازد. از این منظر، منافع بلندمدت کشورهای منطقه در کاهش تنش، گفتوگو و سازوکارهای امنیتی منطقهمحور نهفته است، نه در رقابتهای فرسایشی و قطببندیهای پرهزینه.
اروپا نیز با چالشی مشابه روبهرو است. هر بحران تازه در غرب آسیا، امنیت انرژی، رشد اقتصادی و ثبات اجتماعی این قاره را تحت فشار قرار میدهد. از همین رو، بسیاری از بازیگران اروپایی میان همراهی با واشنگتن و تلاش برای مهار بحران، در جستوجوی تعادلی دشوار هستند.
از سوی دیگر، استمرار سیاستهای متناقض، هزینههای داخلی قابل توجهی نیز برای آمریکا به همراه دارد. افزایش شکافهای سیاسی، فرسایش اعتماد عمومی، فشارهای مالی ناشی از بحرانهای خارجی و اختلاف میان نهادهای تصمیمگیر، همگی نشانههایی هستند که تحلیلگران از آنها به عنوان چالشهای ساختاری قدرت آمریکا یاد میکنند.
از منظر نظری، میتوان گفت جهان در حال گذار از «هژمونی عقلانی» به «آشوب راهبردی» است؛ وضعیتی که در آن، برخی قدرتهای بزرگ به جای تولید نظم، خود به یکی از عوامل بیثباتی تبدیل میشوند. این دگرگونی، نه تنها جایگاه آمریکا، بلکه آینده نظم بینالمللی را نیز تحت تأثیر قرار داده است.
در چنین شرایطی، برای جمهوری اسلامی ایران، مهمترین درس آن است که امنیت ملی را بر پایه ظرفیتهای درونی، انسجام اجتماعی، بازدارندگی مؤثر، دیپلماسی فعال و همکاریهای منطقهای و بینالمللی استوار سازد. تجربه نشان داده است که در محیطی آکنده از تصمیمات متغیر و پیشبینیناپذیر، اتکا به توان ملی و تعامل مسئولانه با جهان، پایدارترین پشتوانه منافع کشور خواهد بود.
در پایان باید گفت، قدرت واقعی با هذیان گویی، رؤیاهای خیال پردازانه،گستاخی های بی ادبانه، رفتارهای لات گونه چاله میدانی پرهیاهو، فریاد، تهدید یا ادبیات تحقیرآمیز اثبات نمیشود. تاریخ، سیاستمدارانی را ماندگار میداند که بر مدار عقلانیت، احترام و تدبیر حرکت کردهاند، نه آنان که هیاهو را جایگزین راهبرد ساختهاند. اگر زبان سیاست از اخلاق و خرد تهی شود، حتی بزرگترین قدرتهای نظامی نیز از درون دچار فرسایش خواهند شد. این، درسی است که تاریخ بارها آن را تکرار کرده و جهان امروز نیز بار دیگر در برابر آن قرار گرفته است.

دکتر اسدالله افشار
اشتراک گذاری: لینک کوتاه: https://www.nikru.ir/p/118034