تحولات اخیر نشان میدهد که سیاست خارجی ایالات متحده، بهویژه در دوره رهبری دونالد ترامپ، بیش از هر زمان دیگری با پدیده «تصمیمسازی شخصی» و کاهش نقش سازوکارهای متعارف سیاستگذاری مواجه شده است.
پايگاه خبری تحليلی «نيک رو»، تحولات اخیر نشان میدهد که سیاست خارجی ایالات متحده، بهویژه در دوره رهبری دونالد ترامپ، بیش از هر زمان دیگری با پدیده «تصمیمسازی شخصی» و کاهش نقش سازوکارهای متعارف سیاستگذاری مواجه شده است. در چنین الگویی، تصمیمات کلان نه بر پایه اجماع نهادهای تخصصی، بلکه متأثر از شخصیت، ملاحظات سیاسی داخلی، فشار گروههای ذینفوذ و محاسبات کوتاهمدت اتخاذ میشود. نتیجه چنین روندی، افزایش بیثباتی در محیط امنیتی منطقه و کاهش قابلیت پیشبینی رفتار آمریکا برای متحدان و رقبای آن است.
ادبیات زننده غیراخلاقی غیردیپلماتیکی، تهدیدهای متناوب، تغییرات سریع مواضع و ارسال پیامهای متناقض، صرفاً یک شیوه تبلیغاتی نیست؛ بلکه براعتبارراهبردی آمریکا نیز اثر میگذارد. در نظریه بازدارندگی، اعتبار تهدید و اعتبار تعهد دو روی یک سکهاند. هنگامی که یک قدرت بزرگ پیوسته میان تشدید تنش و عقبنشینی در نوسان باشد، هم بازدارندگی آن تضعیف میشود و هم اعتماد متحدانش کاهش مییابد.
یکی از ابعاد کمتر مورد توجه در تحولات اخیر، تنزل محسوس ادبیات سیاسی رئیسجمهور روان پریش آمریکا در قبال ملت با فرهنگ ایران است. در عرف روابط بینالملل، حتی در اوج اختلافات میان دولتها، رؤسای کشورها معمولاً حرمت ملتها را حفظ کرده و انتقادات خود را متوجه سیاستها یا دولتها میکنند. استفاده از واژگان تحقیرآمیز، توهینآمیز و تحریککننده علیه یک ملت با پیشینه تمدنی چند هزار ساله، نه تنها کمکی به حل اختلافات نمیکند، بلکه نشاندهنده فاصله گرفتن از هنجارهای شناختهشده دیپلماسی است.
چنین ادبیاتی، بیش از آنکه نشانه اقتدار باشد، میتواند بازتابدهنده غلبه هیجان بر محاسبه راهبردی تلقی شود. تجربه روابط بینالملل نشان داده است که هرگاه زبان سیاست جای خود را به ادبیات تحقیر و تهدید بدهد، امکان گفتوگو کاهش یافته و خطر سوءبرداشت و تشدید بحران افزایش مییابد.
از سوی دیگر، این شیوه گفتار، در افکار عمومی ایران نیز معمولاً نتیجهای معکوس دارد و به جای ایجاد شکاف، میتواند حس همبستگی و انسجام ملی را تقویت کند؛ زیرا در فرهنگ سیاسی ایران، توهین به هویت و کرامت ملی غالباً با واکنش منفی طیفهای مختلف جامعه روبهرو میشود.
در خصوص برخی دولتهای عربی حوزه خلیج فارس و منطقه نیز، اگر تحلیل بر پایه واقعیتهای ژئوپلیتیکی استوار باشد، میتوان گفت که بخشی از این کشورها در مقاطع مختلف در حوزههای امنیتی، اطلاعاتی، لجستیکی یا سیاسی با سیاستهای ایالات متحده همسو بودهاند و این همسویی در نگاه قطعی بسیاری از تحلیلگران ایرانی و حتی بین المللی، بر موازنه قدرت منطقهای اثرگذار تلقی میشود.
در عین حال، باید میان دولتها و ملتها تفکیک قائل شد. همچنین میزان و نوع همکاری این کشورها یکسان نیست ودردورههای مختلف نیزتغییرکرده است. ازاین رو، در اظهار نظرات بهتر است از تعابیری مانند «ائتلافهای امنیتی»، «همسویی راهبردی» یا «همکاریهای سیاسی و نظامی» استفاده شود و درباره هر کشور، مستند و جداگانه سخن گفت.
از منظر ایران، این وضعیت یک پیام روشن دارد؛ در محیطی که تصمیمات طرف مقابل از ثبات و قابلیت پیشبینی برخوردار نیست، اتکا به تضمینهای سیاسی یا توافقهای شکننده نمیتواند امنیت پایدار ایجاد کند.
این شرایط موجب تقویت چند روند میشود:
* توسعه توان بازدارندگی دفاعی؛
* گسترش همکاریهای راهبردی با قدرتهای غیرغربی؛
* افزایش نقش دیپلماسی منطقهای؛
* حرکت به سمت کاهش وابستگی به ساختارهای مالی تحت نفوذ آمریکا.
به عبارت دیگر، هرچه رفتار واشنگتن غیرقابل پیشبینیتر شود، انگیزه تهران برای متنوعسازی ابزارهای امنیت ملی افزایش مییابد.
در داخل آمریکا نیز استمرار بحرانآفرینی خارجی آثار قابل توجهی بر جای میگذارد.
نخست: هزینههای مالی عملیات نظامی و امنیتی افزایش مییابد؛ مسئلهای که با بدهی سنگین دولت فدرال و کسری بودجه مزمن همزمان شده است.
دوم: شکاف میان کاخ سفید، کنگره، نهادهای امنیتی و افکار عمومی عمیقتر میشود. هرچه سیاست خارجی بیشتر بر تصمیمات فردی استوار باشد، اختلافات نهادی نیز افزایش خواهد یافت.
سوم: اعتبار بینالمللی آمریکا آسیب میبیند. شرکای اروپایی و آسیایی زمانی میتوانند برنامهریزی بلندمدت داشته باشند که از ثبات سیاست خارجی واشنگتن اطمینان داشته باشند؛ در حالی که تغییرات مکرر مواضع، این اعتماد را فرسایش میدهد.
کشورهای عربی حوزه خلیج فارس بیش از هر بازیگر دیگری نسبت به بیثباتی در تنگه هرمز حساس هستند.
اقتصاد این کشورها بر صادرات انرژی، تجارت دریایی و سرمایهگذاری خارجی استوار است. هرگونه تنش نظامی یا نااطمینانی در مسیرهای دریایی، مستقیماً بر درآمدهای نفتی، بیمه کشتیها، هزینه حملونقل و جذب سرمایه اثر میگذارد.
به همین دلیل، بسیاری از دولتهای عربی طی سالهای اخیر تلاش کردهاند همزمان روابط خود را با آمریکا حفظ کنند و در عین حال مسیر گفتوگو با ایران را نیز باز نگه دارند تا از تبدیل شدن منطقه به میدان رویارویی مستقیم جلوگیری شود.
اروپا نیز از استمرار تنش میان ایران و آمریکا متضرر میشود.
امنیت انرژی، کنترل تورم، ثبات بازارهای مالی و جلوگیری از موجهای جدید مهاجرت، همگی به آرامش خلیج فارس وابستهاند.
از سوی دیگر، بسیاری از دولتهای اروپایی مایل نیستند درگیر رویارویی نظامی تازهای شوند که میتواند منابع مالی و امنیتی آنان را بیش از پیش فرسوده کند.
به همین دلیل، اروپا معمولاً میان حمایت سیاسی از آمریکا و تلاش برای مدیریت بحران، نوعی سیاست دوگانه را دنبال میکند.
تنگه هرمز صرفاً یک آبراه منطقهای نیست؛ بلکه یکی از مهمترین گلوگاههای تجارت انرژی جهان محسوب میشود.
هرگونه نااطمینانی در این منطقه میتواند پیامدهایی چون:
* افزایش قیمت نفت و گاز؛
* رشد هزینه بیمه دریایی؛
* اختلال در زنجیره تأمین جهانی؛
* افزایش تورم بینالمللی؛
فشار بر اقتصادهای واردکننده انرژی را به دنبال داشته باشد.
از این رو، امنیت این گذرگاه نه صرفاً یک مسئله منطقهای، بلکه موضوعی جهانی است.
شاید مهمترین پیامد تصمیمات متناقض، کاهش اعتبار راهبردی ایالات متحده باشد.
قدرتهای بزرگ تنها با توان نظامی شناخته نمیشوند؛ بلکه ثبات تصمیمگیری، قابلیت پیشبینی، پایبندی به تعهدات و انسجام در سیاست خارجی نیز از ارکان قدرت آنان است.
هرگاه میان گفتار و رفتار یک قدرت فاصله ایجاد شود، بازدارندگی آن نیز دچار فرسایش خواهد شد.
به نظر میرسد غرب آسیا وارد مرحلهای شده است که در آن هیچ بازیگری قادر نیست اراده خود را به تنهایی بر منطقه تحمیل کند. ساختار قدرت به سمت چندقطبی شدن پیش میرود و نقش بازیگران منطقهای در تعیین معادلات امنیتی بیش از گذشته افزایش یافته است.
در چنین شرایطی، هرگونه سیاست مبتنی بر فشار حداکثری، تهدید مستمر یا تصمیمات مقطعی، بیش از آنکه به حل بحرانها منجر شود، احتمال شکلگیری بحرانهای جدید را افزایش میدهد. آینده امنیت خلیج فارس بیش از هر چیز به ایجاد سازوکارهای گفتوگو، احترام به حقوق آبراه ایران درتنگه هرمز، اعتمادسازی منطقهای و پرهیز از اقدامات یکجانبه وابسته خواهد بود.
رفتارهای متغیر و غیرقابل پیشبینی در سیاست خارجی، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت ابزار فشار سیاسی تلقی شوند، اما در بلندمدت به کاهش اعتبار بینالمللی، افزایش هزینههای اقتصادی، تضعیف اعتماد متحدان و تشدید نااطمینانی در نظام بینالملل -که تا به امروز فشل بوده و نیم بند به حیاتش ادامه داده است- میانجامند. برای منطقه غرب آسیا نیز، امنیت پایدار نه از مسیر تشدید تقابل، بلکه از رهگذر موازنه، گفتوگو و پایبندی به عدم حضور و عدم مداخله آمریکا در منطقه، حاصل خواهد شد. این تحولات نشان میدهد که قدرت در جهان امروز تنها با ابزار نظامی سنجیده نمیشود، بلکه عقلانیت راهبردی، ثبات در تصمیمگیری و اعتبار سیاسی، عناصر تعیینکننده جایگاه دولتها در نظم بینالمللی هستند.

دکتر اسدالله افشار
اشتراک گذاری: لینک کوتاه: https://www.nikru.ir/p/118031