آنچه امروز در برابر چشم جهان قرار گرفته، صرفاً داستان تهدیدهای مکرر ترامپ و عقبنشینیهای او نیست. مسئله بزرگتر، تغییر تدریجی محاسبه قدرت در غرب آسیاست.
پايگاه خبری تحليلی «نيک رو»، جنگها همیشه با صدای انفجارها سنجیده نمیشوند؛ گاهی سرنوشت واقعی یک جنگ در جایی رقم میخورد که یک قدرت بزرگ، با وجود برخورداری از برتری تسلیحاتی، در تصمیمگیری برای گام بعدی دچار تردید میشود. آنچه امروز در رفتار ایالات متحده در قبال ایران مشاهده میکنیم، از همین منظر اهمیت دارد. مسئله فقط عقبنشینی یا تعویق یک تهدید نظامی نیست؛ مسئله این است که چرا تهدیدی که قرار بود ابزار تحمیل اراده آمریکا باشد، به عاملی برای بازنگری خود واشنگتن در محاسباتش تبدیل شده است.
در روزهای اخیر، گزارشهایی درباره فشار بر حضور نظامی آمریکا در منطقه و حملات ایران به برخی مواضع آمریکا منتشر شده است. گزارشهای مستقل نیز از کشته شدن نیروهای آمریکایی در جریان جنگ و آسیب قابل توجه به تأسیسات و تجهیزات نظامی آمریکا در منطقه خبر دادهاند.این واقعیتها، فارغ از روایتهای تبلیغاتی طرفین، یک پرسش بنیادین را پیش روی سیاستگذاران آمریکایی قرار داده است: آیا ادامه جنگ میتواند دستاوردی متناسب با هزینههای فزاینده آن تولید کند؟
پاسخ به این پرسش، کلید فهم رفتار ترامپ است.
آمریکا در آغاز رویارویی، همچون بسیاری از جنگهای پیشین، میتوانست بر برتری فناوری، توان هوایی، ظرفیت اطلاعاتی و شبکه گسترده پایگاههای خود در منطقه تکیه کند. اما جنگ با ایران خیلی زود نشان داد که قدرت نظامی صرفاً به تعداد هواپیماها، موشکها و پایگاهها وابسته نیست. قدرت واقعی هنگامی آشکار میشود که یک کشور بتواند در شرایط فشار حداکثری، هم ضربه وارد کند، هم ضربه را تحمل کند و هم توان ادامه نبرد را حفظ نماید.
ایران از این منظر معادله متفاوتی را به نمایش گذاشت.
نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران، با اتکا به توان موشکی، پهپادی، پدافندی، دریایی و ظرفیتهای بومی، نشان دادند که جنگ را نمیتوان به یک حمله یکطرفه تقلیل داد. مهمتر از ابزارها، توان ترکیب آنها در یک راهبرد دفاعی ـ تهاجمی چندلایه بود؛ راهبردی که میتواند هزینه تعرض را برای مهاجم افزایش دهد و محاسبه او را از «چگونگی آغاز جنگ» به «چگونگی پایان دادن به جنگ» تغییر دهد.
در این میان باید با صراحت از اقتدار نیروهای مسلح ایران سخن گفت. این اقتدار نه به معنای نفی آسیبها و هزینههای جنگ است و نه به معنای ادعای شکستناپذیری؛ بلکه به معنای آن است که ایران توانسته است ظرفیت دفاع و پاسخ خود را در سطحی قرار دهد که حتی قدرتی مانند آمریکا نمیتواند پیامدهای اقدام بعدی خود را با اطمینان پیشبینی کند.
این همان نقطهای است که بازدارندگی معنا پیدا میکند.
بازدارندگی الزاماً زمانی موفق نیست که دشمن را از تهدید منصرف کند؛ گاهی زمانی موفق است که دشمن را وادار کند پیش از اجرای تهدید، بارها درباره هزینه آن محاسبه کند.
اما یک خطای بزرگ در تحلیل غربی، تقلیل مقاومت ایران به توان نظامی است. قدرت یک کشور در جنگ صرفاً در زرادخانه آن خلاصه نمیشود. انسجام اجتماعی، روحیه ملی، مشروعیت دفاع از سرزمین و آمادگی مردم برای تحمل هزینهها میتواند بخشی از قدرت ملی باشد که در محاسبات نظامی دیده نمیشود.
در اینجا حضور گسترده و ستودنی مردم ایران در طول ۱۵۷ روز را باید نه یک پدیده حاشیهای، بلکه یکی از مؤلفههای مهم معادله قدرت دانست. مردمی که در چنین دوره طولانی و دشواری در صحنه عمومی کشور حضور داشتند، عملاً نشان دادند که جنگ نتوانسته است جامعه را مطابق محاسبه دشمن به یک توده منفعل، هراسان و آماده فروپاشی تبدیل کند.
این نکته از نظر راهبردی بسیار مهم است.
اگر قرار بوده فشار نظامی، جامعه ایران را از درون فرسوده و اراده ملی را متزلزل کند، استمرار حضور مردم معنایی فراتر از یک تجمع یا واکنش احساسی دارد. این حضور، در سطح راهبردی، پیام روشنی برای طرف مقابل دارد: جامعه ایران در برابر تهدید خارجی، ظرفیت تبدیل فشار به همبستگی ملی را نیز دارد.
البته نباید از این واقعیت نتیجه گرفت که جامعه از مشکلات اقتصادی، اجتماعی و مدیریتی مصون است. اتفاقاً قدرت ملی زمانی پایدار میشود که دولت بتواند این سرمایه اجتماعی را با اصلاحات واقعی، کارآمدی، عدالت و پاسخگویی تقویت کند. اما در لحظه جنگ، این واقعیت انکارناپذیر است که محاسبه فروپاشی اجتماعی، اگر در ذهن دشمن وجود داشته باشد، با مقاومت مردم با مانعی جدی مواجه شده است.
یکی از تفاوتهای مهم جنگ کنونی با بسیاری از درگیریهای گذشته، مسئله «روز بعد» است. آمریکا ممکن است از نظر نظامی توانایی وارد کردن ضربات سنگین داشته باشد؛ اما سؤال اصلی این است که پس از آن چه خواهد شد؟
اگر حمله گستردهتر شود، آیا ایران تسلیم میشود یا دامنه پاسخ خود را افزایش میدهد؟ آیا جبهههای منطقهای خاموش میشوند یا فعالتر خواهند شد؟ آیا پایگاههای آمریکا در منطقه همچنان داراییهای امن خواهند بود یا به نقاط آسیبپذیر تبدیل میشوند؟ آیا اسرائیل میتواند هزینههای جنگ را تحمل کند؟ و سرانجام، آیا واشنگتن قادر خواهد بود جنگ را در همان سطحی که خود طراحی کرده پایان دهد؟
گزارشهای موجود درباره حملات ایران به مواضع آمریکا در کویت، اردن و دیگر نقاط منطقه نشان میدهد که جغرافیای جنگ از داخل ایران فراتر رفته و به شبکه حضور نظامی آمریکا در منطقه نیز کشیده شده است. این تحول از منظر راهبردی بسیار مهمتر از تعداد حملات است؛ زیرا امنیت شبکه پایگاههای آمریکا را به بخشی از معادله جنگ تبدیل میکند.
برتری نظامی به شما امکان ضربه زدن میدهد؛ اما برتری راهبردی یعنی بتوانید رفتار طرف مقابل و نتیجه نهایی را نیز شکل دهید. اگر آمریکا نتواند تضمین کند که حمله بعدی موجب تسلیم ایران خواهد شد، تهدید نظامی از ابزار بازدارندگی به یک قمار تبدیل میشود.
ترامپ دقیقاً با همین قمار مواجه است.
در این میان، نقش اسرائیل نیز نیازمند نگاهی واقعبینانه است. تلآویو ممکن است از گسترش جنگ اهدافی راهبردی برای تضعیف ایران دنبال کند، اما میان «توان تخریب» و «توان تغییر ساختار سیاسی یک کشور» فاصله بسیار زیادی وجود دارد.
حتی اگر تأسیسات و زیرساختهایی آسیب ببینند، این پرسش باقی است که آیا چنین حملاتی میتواند اراده سیاسی و ظرفیت دفاعی ایران را از میان ببرد؟ تجربه جنگهای معاصر نشان داده است که تخریب زیرساخت لزوماً مساوی با تسلیم سیاسی نیست. گاهی برعکس، حمله خارجی میتواند انگیزه دفاع ملی را افزایش دهد.
از این منظر، هرگونه فشار برای ورود مجدد آمریکا به یک جنگ گستردهتر، میتواند برای واشنگتن یک مسئله مضاعف ایجاد کند: آمریکا باید هزینه جنگی را بپردازد که اهداف نهایی آن بیش از همه در چارچوب منافع امنیتی اسرائیل تعریف میشود.
این تفاوت منافع را نباید نادیده گرفت.
واشنگتن باید به پایگاهها، نیروها، اقتصاد، انرژی و اعتبار جهانی خود بیندیشد؛ در حالی که تلآویو ممکن است از زاویهای متفاوت به تغییر موازنه منطقهای نگاه کند. همین شکاف میتواند یکی از عوامل تعیینکننده در تصمیمات آینده آمریکا باشد.
اگر یک جنگ به چند جبهه گسترش پیدا کند، مسئله برای قدرت مهاجم بهمراتب پیچیدهتر میشود. حزبالله لبنان، انصارالله یمن و نیروهای مقاومت عراق، هرکدام در محیط جغرافیایی متفاوتی فعالیت میکنند و فعال شدن همزمان یا متناوب این جبههها میتواند محاسبات آمریکا و اسرائیل را دشوارتر کند.
اما در اینجا نیز باید از اغراق پرهیز کرد. «محور مقاومت» را نباید یک ارتش واحد با فرماندهی یکپارچه تصور کرد. قدرت آن بیشتر در تعدد جبههها، پراکندگی جغرافیایی و امکان تحمیل هزینه در نقاط مختلف نهفته است. چنین وضعیتی میتواند برای آمریکا و اسرائیل مسئلهای فرسایشی ایجاد کند؛ زیرا هرچه دامنه جغرافیایی جنگ گستردهتر شود، هزینه تأمین امنیت، دفاع هوایی، لجستیک و حفاظت از نیروها افزایش خواهد یافت.
این همان چیزی است که جنگ را از یک عملیات نظامی به یک بحران راهبردی تبدیل میکند.
اگر بخواهیم از سطح وقایع روز عبور کنیم، شاید مهمترین پیام این رویارویی آن باشد که ایران دیگر صرفاً موضوع تصمیم قدرتهای بزرگ نیست؛ ایران خود یکی از بازیگران تعیینکننده نتیجه و شکل آینده نظم منطقهای است.
این واقعیت نه با شعار، بلکه با ترکیب چند عنصر شکل گرفته است: توان نیروهای مسلح، ظرفیت ژئوپلیتیکی، عمق سرزمینی، موقعیت انرژی و دریایی، توان پاسخ موشکی و پهپادی، تجربه جنگ و تحریم، و در این مرحله، مقاومت اجتماعی و حضور مردم.
این مجموعه به آمریکا یادآوری میکند که در برابر ایران، گزینه نظامی یک گزینه ساده و کمهزینه نیست.
به همین دلیل، چرخه «تهدید، انتظار، عقبنشینی و تهدید دوباره» را نمیتوان صرفاً رفتار شخصی ترامپ دانست. این چرخه ممکن است نشانه یک مشکل عمیقتر در راهبرد آمریکا باشد: واشنگتن هنوز میتواند تهدید کند، اما برای تبدیل تهدید به نتیجه سیاسی مطلوب با محدودیتهای فزاینده روبهرو شده است.
این تفاوت، همان نقطهای است که باید در تحلیل آینده جنگ جدی گرفته شود.
آنچه امروز در برابر چشم جهان قرار گرفته، صرفاً داستان تهدیدهای مکرر ترامپ و عقبنشینیهای او نیست. مسئله بزرگتر، تغییر تدریجی محاسبه قدرت در غرب آسیاست.
اقتدار نیروهای مسلح ایران در میدان، در کنار حضور و پشتیبانی کمنظیر مردم طی 158 روز، دو مؤلفهای را به یکدیگر پیوند زده که دشمن نمیتواند بهآسانی از کنار آن بگذرد: قدرت سخت نظامی و تابآوری اجتماعی.
این دو، هنگامی که در کنار عمق ژئوپلیتیکی ایران قرار میگیرند، جنگ را برای آمریکا از یک عملیات قابل طراحی به یک معادله پرریسک تبدیل میکنند.
بنابراین، اگر واشنگتن امروز در تصمیمگیری درباره حمله بعدی مکث میکند، این مکث را نباید صرفاً ضعف یا تردید شخصی ترامپ دانست. بخشی از این تردید را باید در میدان جستوجو کرد؛ در جایی که ایران توانسته است هزینه تعرض را افزایش دهد و در محاسبات دشمن، «پیروزی سریع» را به یک پرسش دشوار درباره «پایان جنگ» تبدیل کند.
تاریخ جنگها را فقط با تعداد موشکهای شلیکشده نمینویسد؛ گاهی با لحظهای مینویسد که یک قدرت بزرگ درمییابد نمیتواند اراده خود را به آسانی بر کشوری تحمیل کند.
اگر چنین لحظهای در حال شکلگیری باشد، اهمیت آن برای ایران فقط یک موفقیت نظامی نیست؛ میتواند سرآغاز بازتعریف یک معادله بزرگتر در امنیت و نظم آینده منطقه باشد.

دکتر اسدالله افشار
اشتراک گذاری: لینک کوتاه: https://www.nikru.ir/p/118070