جامعه امروز بیش از هر زمان دیگری به بازاندیشی در مفهوم آزادی، خانواده، تربیت و سنت نیاز دارد. ما نمیتوانیم به گذشته بازگردیم و نباید نیز همه دستاوردهای جهان جدید را انکار کنیم.
پايگاه خبری تحليلی «نيک رو»، هر جامعهای، پیش از آنکه با قانون اداره شود، با مجموعهای از باورها، حرمتها، آداب و سنتهای اخلاقی خویش به حیات ادامه میدهد. قانون، معمولاً زمانی وارد میدان میشود که بخشی از این بنیانهای درونی تضعیف شده باشند. جامعهای که اعضای آن، بدون حضور پلیس و دادگاه، در برابر دروغ، خیانت، بیوفایی، ناسپاسی و بیحرمتی احساس شرم میکنند، هنوز از سرمایه اخلاقی برخوردار است. اما هنگامی که انسان، تنها آنچه را ممنوع است بد میداند و هر آنچه را ممنوع نیست مجاز تلقی میکند، جامعه وارد مرحلهای خطرناک میشود.
در چنین شرایطی، یکی از نخستین نهادهایی که آسیب میبیند، خانواده است؛ زیرا خانواده بیش از آنکه بر قراردادهای حقوقی استوار باشد، بر اعتماد، محبت، وفاداری، گذشت و حرمت بنا شده است.
پدیدهای که در سالهای اخیر در برخی خانوادهها مشاهده میشود، صرفاً اختلاف میان والدین و فرزندان نیست. این پدیده، نشانه یک دگرگونی عمیقتر است: عبور از اخلاق رابطهمحور به اخلاق فردمحور؛ عبور از مسئولیت به حق؛ و عبور از حرمت به مطالبه آزادی مطلق.
این یادداشت، قصد ندارد درباره فرد یا خانوادهای خاص داوری کند. مسئله، یک پدیده اجتماعی و اخلاقی است؛ پدیدهای که اگر درست فهم نشود، میتواند به یکی از جدیترین بحرانهای تربیتی نسل جدید تبدیل شود.
در تجربه انسانی، گاهی با پدیدهای مواجه میشویم که از بیرون ساده به نظر میرسد، اما در درون خود لایههای عمیق اخلاقی و معرفتی دارد.
فرزندی که سالها از محبت، حمایت و پشتیبانی والدین بهرهمند بوده، ممکن است در مرحلهای از زندگی به این نتیجه برسد که دیگر هیچ تعهد عاطفی و اخلاقی نسبت به گذشته خود ندارد. او گذشته را نه بهعنوان «ریشه»، بلکه بهعنوان «محدودیت» میبیند.
اینجا یک تحول بنیادین رخ داده است.
والدین، در نگاه سنتی و اخلاقی، صرفاً کسانی نیستند که نیازهای مادی فرزند را تأمین کردهاند. آنان بخشی از هویت، تاریخ و وجود فرزندند. اما در نگرش افراطی فردگرایانه، رابطه فرزند با والدین گاه به یک رابطه سودمند تقلیل مییابد: تا زمانی که حمایت وجود دارد، رابطه مطلوب است؛ اما هنگامی که والدین در برابر انتخاب فرزند پرسشی مطرح میکنند، همان رابطه بهعنوان «دخالت» و «محدودیت» تعریف میشود.
این دگرگونی، از منظر پدیدارشناسی اخلاقی، بسیار مهم است.
زیرا مسئله دیگر فقط یک رفتار بیرونی نیست؛ بلکه تغییر معنای دیگری در جهان ذهنی انسان است.
پدر دیگر «پدر» نیست؛ به «مانع» تبدیل میشود.
مادر دیگر «مادر» نیست؛ به «همراهی برای تحقق خواسته» تبدیل میشود.
خانواده دیگر «پناهگاه» نیست؛ به «محیطی برای تأمین نیازهای فردی» تبدیل میشود.
و این همان نقطهای است که بحران آغاز میشود.
در فرهنگهای ریشهدار، انسان تنها با زبان «حق» سخن نمیگفت. در کنار حق، واژههایی چون حرمت، ادب، شرم، وفاداری، مروت، نجابت، نمکشناسی و بزرگداشت جایگاهی بنیادین داشتند.
اما در جهان معاصر، بهویژه در قرائت افراطی از فردگرایی، زبان «حق» به تدریج جای زبان «مسئولیت» را گرفته است.
انسان میگوید:
من حق دارم انتخاب کنم.
این سخن، در اصل، درست است.
اما پرسش اخلاقی از همینجا آغاز میشود:
آیا هر حقی، بدون هیچ مسئولیتی قابل اعمال است؟
انسان حق دارد انتخاب کند؛ اما آیا حق دارد اعتماد را بشکند؟
انسان حق دارد ازدواج کند؛ اما آیا حق دارد پدر و مادر را از حقیقت مهم زندگی خود حذف کند؟
انسان حق دارد سبک زندگی خود را برگزیند؛ اما آیا حق دارد بهخاطر اختلاف با خانواده، تمام پیوندهای عاطفی و اخلاقی خود را قطع کند؟
انسان حق دارد از سنت فاصله بگیرد؛ اما آیا حق دارد هر آنچه را نسلهای پیشین با رنج، تجربه و اخلاق ساختهاند، صرفاً بهعنوان میراث«کهنه» کنار بگذارد؟
مسئله امروز، نفی حق نیست؛ مسئله، بیتوازن شدن نسبت حق و مسئولیت است.
جامعهای که در آن هر کس از حقوق خود سخن بگوید اما کسی از مسئولیتهای خود سخن نگوید، دیر یا زود با بحران اعتماد روبهرو خواهد شد.
یکی از خطاهای بزرگ عصر جدید، همسان دانستن سنت با عقبماندگی است.
البته همه سنتها مقدس نیستند. برخی سنتها باید اصلاح شوند، برخی باید کنار گذاشته شوند و برخی دیگر اساساً با عدالت و کرامت انسانی سازگار نیستند.
اما در کنار سنتهای نادرست، سنتهایی وجود دارند که حاصل قرنها تجربه اخلاقی بشرند.
احترام به پدر و مادر، وفاداری به خانواده، حفظ آبروی دیگری، وفای به عهد، نمکشناسی، رعایت حرمت بزرگتر، پرهیز از بیحرمتی و حفظ پیوندهای خانوادگی، صرفاً عادتهای تاریخی نیستند.
اینها دستاوردهای تمدنی انسان هستند.
جامعهای که این ارزشها را بدون جایگزین اخلاقی کنار میگذارد، با خلأ مواجه میشود.
و خلأ اخلاقی هرگز خالی نمیماند؛ معمولاً با خودخواهی، مصرفزدگی، لذتگرایی و فردمحوری پر میشود.
به همین دلیل، مسئله امروز صرفاً این نیست که «سنت شکسته است». پرسش مهمتر این است:
پس از شکستن سنت، چه چیزی جای آن را گرفته است؟
اگر به جای حرمت، بیاعتنایی آمده باشد؛ اگر به جای گفتوگو، قطع رابطه آمده باشد؛ اگر به جای وفاداری، مصلحت شخصی آمده باشد؛ و اگر به جای تربیت، رهاشدگی آمده باشد، آنگاه جامعه با یک تحول ساده فرهنگی مواجه نیست؛ بلکه با نوعی فرسایش اخلاقی روبهروست.
هیچ انسانی یکشبه به نقطه بیحرمتی نمیرسد.
پشت بسیاری از رفتارهای بزرگسالان، تربیت سالهای کودکی و نوجوانی ایستاده است.
کودکی که از ابتدا نیاموخته است که آزادی با مسئولیت همراه است، در بزرگسالی ممکن است هر مخالفتی را دشمنی تلقی کند.
کودکی که نیاموخته است والدین، حتی با وجود خطا، شایسته احتراماند، در بزرگسالی ممکن است کوچکترین اختلاف را به قطع رابطه تبدیل کند.
کودکی که تنها «خواستن» را آموخته اما «گذشتن» را نیاموخته است، ممکن است در بزرگسالی به انسانی تبدیل شود که خواسته خود را بر هر رابطهای مقدم بداند.
از این منظر، خانواده نخستین مدرسه اخلاق است.
اما خانوادهای که در آن یکی از والدین، بهجای تقویت پیوند میان فرزند و والد دیگر، بهطور مستقیم یا غیرمستقیم به گسست این رابطه کمک کند، در واقع در حال پرورش یک بحران آینده است.
فرزند ممکن است در کوتاهمدت احساس کند که پیروز شده است؛ اما در بلندمدت، انسانهایی که با قطع رابطه و بیحرمتی مسئلههای خود را حل میکنند، ممکن است همین الگو را در روابط بعدی زندگی نیز تکرار کنند.
آنکس که امروز به آسانی پدر را حذف میکند، فردا ممکن است شریک زندگی، دوست یا هر انسان دیگری را نیز با همان سهولت از زندگی خود حذف کند.
قطع رابطه اگر به عادت تبدیل شود، دیگر راهحل نیست؛ به سبک زندگی تبدیل میشود.
در بسیاری از اختلافهای خانوادگی، والدین خصوصا مادر جایگاهی تعیینکننده دارد.
مادر میتواند فرزند را به خودخواهی سوق دهد یا به بلوغ اخلاقی نزدیک کند.
حمایت از فرزند، به معنای تأیید همه رفتارهای او نیست.
والدین میتوانند به فرزند خود بگویند:
ما تو را دوست داریم؛ اما دوست داشتن تو به معنای تأیید هر رفتاری نیست.
این جمله، یکی از بزرگترین نشانههای بلوغ تربیتی است.
والدینی که هر رفتار فرزند را بهنام آزادی توجیه میکنند، شاید در کوتاهمدت محبوبتر باشند، اما در بلندمدت ممکن است فرزند خود را از یکی از مهمترین سرمایههای زندگیاش، یعنی قدرت تشخیص اخلاقی، محروم نمایند.
فرزند به والدینی نیاز ندارد که همیشه او را تأیید کند؛ فرزند به والدینی نیاز دارد که در لحظههای حساس، حقیقت را به او بگوید.
گاهی والدین باید به فرزند خود بگویند:
تو حق انتخاب داری، اما حق شکستن حرمت را نداری.
این جمله نه ضد آزادی است و نه ضد مدرنیته.
این جمله، دفاع از اخلاق است.
برخی انسانها خشمگین میشوند، فریاد میزنند، تهدید میکنند و به مقابله میپردازند.
اما گاهی انسان فرهیخته، پس از سالها محبت و تحمل، به نقطهای میرسد که دیگر نمیخواهد رابطهای را ادامه دهد که در آن حرمتش شکسته شده است.
این تصمیم، الزاماً انتقام نیست.
گاهی انسان از رابطهای فاصله میگیرد، نه برای مجازات دیگری، بلکه برای حفظ کرامت خویش.
پدریا مادری که میگوید دیگر نمیخواهد با فرزند حرمتشکن خود دیدار کند، لزوماً در پی انتقام نیست. ممکن است تنها به این نتیجه رسیده باشد که رابطهای که حرمت در آن مرده است، دیگر همان رابطه پیشین نیست.
و هنگامی که چنین انسانی میگوید:
هرکس حرمت بشکند و نمک بخورد و نمکدان بشکند، پاسخ رفتار خود را از طبیعت خواهد گرفت،
این سخن را نباید لزوماً تهدید تلقی کرد.
در بسیاری از فرهنگها، این سخن بیانگر یک باور عمیق اخلاقی است:
هیچ رفتار انسانی بیپیامد نیست.
طبیعت، تاریخ، وجدان و زمان، گاه پاسخهایی میدهند که هیچ انسانی قادر به دادن آن نیست.
انسان میتواند از دیگری بگذرد؛ اما نمیتواند همیشه پیامدهای اعمال دیگری را حذف کند.
در فرهنگ ایرانی، «نمک» فقط مادهای برای طعم دادن به غذا نیست.
نمک، نماد سفره، مهمانی، اعتماد و کرامت و حرمت است.
«نمک خوردن» یعنی از محبت و نعمت دیگری بهرهمند شدن.
و «نمکدان شکستن» یعنی پاسخ دادن به محبت با ناسپاسی و خیانت به حرمت.
این تعبیر، شاید در نگاه مدرن ساده یا کهنه به نظر برسد؛ اما در عمق خود یکی از دقیقترین استعارههای اخلاقی فرهنگ ایرانی است.
انسان ممکن است با کسی اختلاف داشته باشد؛ اما اختلاف با ناسپاسی متفاوت است.
ممکن است فرزندی مسیر خود را انتخاب کند؛ اما انتخاب مسیر با انکار ریشهها متفاوت است.
ممکن است کسی با پدر یا مادر خود اختلاف داشته باشد؛ اما اختلاف با تحقیر، حذف و بیحرمتی یکی نیست.
جامعهای که تفاوت میان این مفاهیم را از دست بدهد، در واقع بخشی از دستگاه تشخیص اخلاقی خود را از دست داده است.
مدرنیته دستاوردهای بزرگی برای بشر داشته است.
آزادی، حقوق فردی، استقلال شخصیت، حق انتخاب و رهایی از بسیاری از تبعیضهای تاریخی، ارزشهایی مهماند.
اما مدرنیته هنگامی خطرناک میشود که آزادی را از مسئولیت جدا کند.
آزادی بدون اخلاق، ممکن است به خودمحوری تبدیل شود.
استقلال بدون مسئولیت، ممکن است به بیوفایی منجر شود.
حق انتخاب بدون وجدان، ممکن است به حذف دیگران بینجامد.
و فردگرایی بدون پیوند اجتماعی، ممکن است انسان را به موجودی تنها تبدیل کند که در برابر هیچکس جز خود احساس تعهد نمیکند.
حتی جوامع لیبرال نیز اگر بخواهند پایدار بمانند، ناگزیرازحفظ اخلاق، اعتماد، خانواده و مسئولیت اجتماعیاند.
هیچ جامعهای تنها با قانون زنده نمیماند.
قانون میتواند انسان را از سرقت بازدارد؛ اما تنها اخلاق است که انسان را از خیانت به اعتماد بازمیدارد.
قانون میتواند بیحرمتی را در مواردی مجازات کند؛ اما تنها تربیت است که انسان را از بیحرمتی بازمیدارد.
و اینجاست که جامعه دینی، اخلاقی و حتی جامعه لیبرال، در یک نقطه مشترک به هم میرسند:
هیچ تمدنی بدون اخلاق پایدار نمیماند.
اگر فرزند بتواند پدر را تنها به دلیل مخالفت با یک انتخاب از زندگی خود حذف کند، چه چیزی از مفهوم پدر باقی میماند؟
اگر مادر، هر رفتار فرزند را تنها به دلیل آنکه «فرزند حق انتخاب دارد» تأیید کند، چه چیزی از مفهوم تربیت باقی میماند؟
اگر انسان بتواند سالها محبت و حمایت را فراموش کند و تنها یک اختلاف را بهانه قطع رابطه قرار دهد، چه چیزی از مفهوم وفاداری باقی میماند؟
و اگر جامعه همه این رفتارها را با یک جمله توجیه کند:
هرکس آزاد است هر کاری که میخواهد انجام دهد،
آنگاه باید پرسید:
آیا آزادی، انسان را از انسان بودن نیز آزاد میکند؟
آزادی باید انسان را مسئولتر کند، نه بیمسئولیتتر.
استقلال باید انسان را بالغتر کند، نه ناسپاستر.
و انتخاب باید انسان را آگاهتر کند، نه بیرحمتر.
جامعه امروز بیش از هر زمان دیگری به بازاندیشی در مفهوم آزادی، خانواده، تربیت و سنت نیاز دارد.
ما نمیتوانیم به گذشته بازگردیم و نباید نیز همه دستاوردهای جهان جدید را انکار کنیم.
اما میتوانیم از گذشته، آنچه را که برای انسانبودن ضروری است، حفظ کنیم.
حرمت پدر و مادر، وفاداری به خانواده، نمکشناسی، ادب، مروت، گذشت و شرم اخلاقی، متعلق به گذشته نیستند.
اینها سرمایههای جاودانه انسان با هر ایده و مسلک و فرهنگ هستند.
نسلی که این سرمایهها را از دست بدهد، ممکن است از نظر فناوری پیشرفتهتر شود، اما از نظر انسانی فقیرتر خواهد شد.
و شاید بزرگترین حقیقت اخلاقی این باشد که انسان میتواند از دیگران فاصله بگیرد، میتواند رابطهای را قطع کند، میتواند گذشته را انکار کند و حتی میتواند خود را از ریشههایش جدا بداند؛
اما هیچکس نمیتواند برای همیشه از پیامدهای انتخابهای خویش فرار کند.
طبیعت، زمان، وجدان و زندگی، دیر یا زود پاسخ خود را میدهند.
نه از سر انتقام؛
بلکه از آن رو که جهان آفرینش مبتنی بر اخلاق انسانی؛ جهانی بیحساب و کتاب نیست.
هر حرمتشکنی، زخمی بر دیگری است؛ اما پیش از آن، نشانه زخمی عمیقتر در جان حرمتشکن است.
و جامعهای که حرمت را به نام آزادی کنار بگذارد، روزی خواهد فهمید که آزادی بدون اخلاق، نه انسان را آزادتر، بلکه تنهاتر کرده است.
شکستن حرمت والدین و بیاعتنایی به حقوق آنان، ضمن اینکه شایسته یک زندگی اجتماعی نیست بلکه از بیماری روحی عاملان به این امر حکایت دارد.
یکی از بارزترین مصادیق آزار روانی والدین در خانواده، از بین بردن حرمت و احترام نقش والدینی آنهاست. رفتارهای اهانتآمیز از سوی فرزندان، میتواند اقتدار و ابهت والدین را در محیط خانواده مخدوش کند و ضمن شکستن غرور و شخصیت آنان، عزت نفس ایشان را لگدمال نماید، در حالیکه توصیههای مؤکد دینی در راستای تقویت توانمندی و نظارت والدین در خانواده، به جهت حفظ استحکام بنیان خانواده و ممانعت از کجرویهای اعضای خانواده میباشد.
بزرگان علوم تربیتی و روانشناسان و جامعه شناسان فرهیخته؛ حفظ احترام و حرمت را اصلیترین وظیفه فرزندان نسبت به پدر و مادر بیان کرده و می گویند: آیه ۸۳ سوره بقره «وَإِذْ أَخَذْنَا مِیثَاقَ بَنِی إِسْرَائِیلَ لاَ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا وَذِی الْقُرْبَى وَالْیَتَامَى وَالْمَسَاکِینِ وَقُولُواْ لِلنَّاسِ حُسْنًا وَأَقِیمُواْ الصَّلاَةَ وَآتُواْ الزَّکَاةَ ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ إِلاَّ قَلِیلًا مِّنکُمْ وَأَنتُم مِّعْرِضُونَ» نمونه بارز احترام به والدین از منظر قرآن کریم است و در جایی دیگر آمده که حتی به والدین خود «اُف» هم نگویید چه رسد بر سر اموری که قابل حل است و یا قابل مسکوت گذاشتن می باشد فرزندان ناسپاس به خاطر همین موارد از والدین خود بریده و قطع ارتباط نموده و جویای احوالشان نمی شوند. به قول قدیمی ها؛ از هردست داده شود از همان دست خواهند گرفت و یا به تعبیر این ضرب المثل؛ ” گندم از گندم بروید جو ز جو “ کنایه از اینکه هر چه از خوب و بد در این جهان بکاری، همان را برداشت می کنی.
همانطور که اگر گندم بکاری، گندم و اگر جو بکاری، جو برداشت می کنی اگر بدی بکاری حتما بدی هم برداشت خواهی کرد و همین طور خوبی بکاری همان خوبی را برداشت می کنی. به عبارت دیگر؛ زمین گرد است! اگر چاله ای روی آن کندی می چرخد و بالاخره خودت نیز درون آن می افتی. اگر گوشه از آن را برای نیازمندی آباد کردی و برای قلب شکسته اش مرهمی بودی، در نهایت از آن همه مهر و محبت نیز بهره مند خواهی شد حتی اگر در این جهان نباشی. به معنای دیگر این که؛ نتیجه اعمال انسان ها به خودشان باز می گردد. جهان، جهان عمل و عکس العمل است.
به قول مولانا:
اين جهان كوه است و فعل ما ندا
سوي ما آيد نداها را صدا
فعل تو كان زايد از جان و تنت
همچو فرزندي بگيرد دامنت
پس تو را هر غم كه پيش آيد ز درد
بر كسي تهمت منه، بر خويش گرد
فعل تست اين غصه هاي دم به دم
اين بود معناي قَد جَفٌ القَلَم!
قرآن می گوید: « وَ جَزاءُ سَیئَةٍ سَیئَةٌ مِثْلُها: کیفر بدی مجازاتی است همانند آن.» ( سوره شوری/ 40)
در حقیقت هرکاری نتیجه ای دارد و خوب یا بد بودن نتیجه را خود انسان بر اساس عمل خودش در دنیا رقم می زند« إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا: اگر نیکی و احسان کردید به خود کردهاید و اگر بدی و ستم کردید باز به خود کردهاید.» (سوره اسراء / 7)
هم چنین: « وَمَا أَصَابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ : آنچه از رنج و مصائب به شما میرسد همه از دست (اعمال زشت) خود شماست.» ( سوره شوری/ 30)

دکتر اسدالله افشار
اشتراک گذاری: لینک کوتاه: https://www.nikru.ir/p/118049