مناقشه اصلی امروز صرفاً میان «مذاکره» و «عدم مذاکره» نیست؛ بلکه بر سر این پرسش بنیادی است که چگونه میتوان هم از تمامیت ارضی و استقلال کشور حفاظت کرد و هم از گرفتار شدن در چرخه جنگ و بیثباتی جلوگیری نمود.
پايگاه خبري تحليلي «نيک رو»، به بهانه گزارش فرناز فصیحی که امروز ۹ خرداد برابر با ۳۰ ماه مه ۲۰۲۶ با عنوان «تندروهای ایران در تلاش برای برهم زدن توافق احتمالی با آمریکا» در در نیویورک تایمز منتشر گردید، لازم دانستم به دور از روایت های جانبدارانه رسانه ای به ذکر پاره ای از اشارات تاریخی و اسناد بپردازم که معمولا توسط جریانات نئولیبرال در غرب و از جمله در ایران موسوم به جبهه اصلاحات از یاددآوری آنها بطور عمد خودداری می شود . این گزارش ظاهرا به اختلافنظرهای داخلی ایران درباره مذاکره با آمریکا میپردازد، اما در واقع حامل روایتی سیاسی است که میکوشد یک دوگانه مشخص را به مخاطب القا کند: از یک سو طرفداران مذاکره که مدافع ثبات و حل بحران معرفی میشوند و از سوی دیگر نیروهای موسوم به «تندرو» که مانع توافق و عامل استمرار تنش قلمداد میشوند.
اما برای ارزیابی چنین روایتی باید آن را در بستر بزرگتر تحولات سه دهه اخیر منطقه بررسی کرد؛ بستری که از سند « گسست قطعی» « Clean Break» در سال ۱۹۹۶ آغاز میشود و تا جنگها، تحریمها، ترورها و پروژههای تغییر نظم ژئوپلیتیکی غرب آسیا ادامه مییابد.
در سال ۱۹۹۶ گروهی از استراتژیستهای نزدیک به جریان نئومحافظهکار آمریکا به رهبری ریچارد پرل سندی با عنوان «گسست قطعی» (Clean Break) برای بنیامین نتانیاهو تهیه کردند. این سند خواستار بازتعریف محیط امنیتی اسرائیل و کنار گذاشتن معاهده اسلو( به رسمیت شناختن حکومت خودگردان فلسطین به عنوان یک نهاد اداری موقت) و رویکرد مقابله با دشمنان منطقهای بود. اگرچه در متن سند نامی از تجزیه ایران برده نشده است، اما منتقدان آن را بخشی از پروژه گستردهتر بازآرایی ژئوپلیتیکی خاورمیانه میدانند؛ پروژهای که هدف آن تضعیف دولتهای مستقل منطقه و ایجاد محیطی مناسبتر برای برتری راهبردی رژیم صهیونیستی بود.
سالها بعد، ژنرال وسلی کلارک، بازنشسته ارتش ایالات متحده و فرمانده پیشین نیروهای ناتو در اروپا ، در مصاحبه ای با امیلی گودمن در برنامه یوتیوبی دموکراسی ناو فاش کرد که پس از حملات ۱۱ سپتامبر در پنتاگون با برنامهای مواجه شده که بر اساس آن قرار بود طی چند سال هفت کشور منطقه هدف جنگ، بیثباتسازی یا تغییر رژیم قرار گیرند: عراق، سوریه، لبنان، لیبی، سومالی، سودان و ایران. صرفنظر از نحوه تفسیر این اظهارات، واقعیت آن است که بخش قابل توجهی از این کشورها در دو دهه بعد دستخوش جنگ، اشغال، فروپاشی دولت مرکزی یا بیثباتی مزمن شدند.
در این میان، ایران مهمترین مانع تحقق کامل چنین پروژهای بود. ایران نه تنها از فروپاشی عراق و سوریه جلوگیری کرد، بلکه در قالب محور مقاومت به بازیگری تبدیل شد که توانست در برابر تغییرات مطلوب آمریکا و اسرائیل مقاومت کند. به همین دلیل بسیاری از تحلیلگران معتقدند که فشارهای فزاینده علیه ایران را نمیتوان صرفاً در چارچوب اختلافات هستهای یا مناقشات مقطعی توضیح داد، بلکه باید آن را بخشی از یک رقابت ژئوپلیتیکی گستردهتر دانست.
اظهارات دونالد ترامپ مبنی بر اینکه «نقشه ایران پس از جنگ احتمالاً شبیه امروز نخواهد بود» نیز در همین چارچوب قابل فهم است. چنین عبارتی از سوی رئیسجمهور آمریکا تنها یک اظهار نظر تبلیغاتی تلقی نمیشود، بلکه در ذهن بسیاری از ناظران یادآور تجربه کشورهایی است که پیش از فروپاشی یا تجزیه عملی، با شعارهای مشابهی درباره تغییر رژیم و بازسازی نظم سیاسی مواجه شدند.
در این میان، پرسش مهمی مطرح میشود: هنگامی که ایران با تهدید نظامی خارجی مواجه شد، چه کسانی در خط مقدم دفاع از کشور قرار داشتند؟
واقعیت این است که توان بازدارندگی ایران بر دوش مجموعهای از نهادها و شخصیتهایی قرار دارد که شامل نیروهای مسلح، سپاه پاسداران، فرماندهان نظامی، متخصصان صنایع دفاعی و دانشمندان هستهای و موشکی میشود. این مجموعه در چهار دهه گذشته ستون اصلی قدرت سخت جمهوری اسلامی را تشکیل داده است. حتی منتقدان داخلی این ساختار نیز معمولاً نقش آن را در حفظ توان دفاعی و جلوگیری از تکرار تجربههایی مانند عراق، لیبی و سوریه انکار نمیکنند.
همین واقعیت ما را به پرسش دیگری میرساند: چه کسانی هدف ترور قرار گرفتند؟
مرور فهرست ترورهای اسرائیل و آمریکا و برخی سرویسهای اطلاعاتی خارجی نشان میدهد که هدف اصلی همواره در میان فرماندهان نظامی، دانشمندان هستهای، متخصصان موشکی و مسئولان امنیتی و در راس آنها امام شهید سید علی خامنه ای (ره) به عنوان معمار توان دفاعی و بازدارندگی ایران بودهاست. این افراد عمدتاً به جریانهای موسوم به انقلابی یا اصولگرا تعلق داشتند و در حوزه بازدارندگی و امنیت ملی نقش مستقیم ایفا میکردند. در مقابل، کمتر میتوان نمونهای یافت که یک چهره اصلاحطلب یا یک الیگارش اقتصادی صرفاً به دلیل جایگاه سیاسی یا اقتصادی خود هدف عملیات مشابه قرار گرفته باشد.
البته از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که هدف صرفاً حذف یک جناح سیاسی بوده است. تفسیر دقیقتر آن است که هدف اصلی، تضعیف مؤلفههای قدرت سخت ایران بوده؛ مؤلفههایی که فارغ از دستهبندیهای سیاسی داخلی، مسئول حفظ توان دفاعی و بازدارندگی کشور محسوب میشوند.
در این میان، گزارش نیویورک تایمز نیز نیازمند نگاه انتقادی است. این روزنامه یکی از مهمترین رسانههای جریان اصلی آمریکا محسوب میشود و مانند هر رسانه بزرگ دیگری از چارچوبهای تحلیلی، منابع خبری و پیشفرضهای خاص مورد تایید دولت سایه
(deep state) برخوردار است. بنابراین نمیتوان گزارشهای آن را فارغ از فضای سیاست خارجی آمریکا تحلیل کرد.
در نهایت، مهمترین درس تجربههای عراق، لیبی و سوریه این است که ترکیب فشار خارجی و شکاف داخلی میتواند به تضعیف دولت مرکزی و فروپاشی انسجام ملی منجر شود. از این منظر، بسیاری از تحلیلگران ایرانی معتقدند که اگر نیروهای مسئول بازدارندگی و دفاع کشور در برابر فشارهای خارجی از صحنه حذف میشدند یا اراده مقاومت در ساختار سیاسی ایران فرو میپاشید، احتمال گرفتار شدن ایران در روندی مشابه برخی کشورهای منطقه افزایش مییافت.
بر همین اساس، مناقشه اصلی امروز صرفاً میان «مذاکره» و «عدم مذاکره» نیست؛ بلکه بر سر این پرسش بنیادی است که چگونه میتوان هم از تمامیت ارضی و استقلال کشور حفاظت کرد و هم از گرفتار شدن در چرخه جنگ و بیثباتی جلوگیری نمود. آنچه تاکنون مانع تحقق سناریوهای مشابه عراق و لیبی در ایران شده، از نگاه بسیاری از ناظران، ترکیبی از توان بازدارندگی نظامی، انسجام ساختار حکمرانی و ظرفیت مقاومت ملی در برابر فشارهای خارجی بوده است.
بقلم سید علی اصغر شهدی
اشتراک گذاری: لینک کوتاه: https://www.nikru.ir/p/117953