درحال بارگذاری

گروه: فرهنگ/ایران شناسه: ۱۱۷۹۷۳۲۲ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۲ : ۱۱ بازدید: ۱۲۶۷۸دیدگاه: ۰

نطام تربیتی و فرهنگی جامعه خانه‌ای بدون ستون...!؟

نطام تربیتی و فرهنگی جامعه خانه‌ای بدون ستون...!؟ نسلِ ۶۰ سال پیش، از نظرِ «تحصیلاتِ آکادمیک» (دانشِ فنی) و «تسهیلاتِ مادی» (رفاه) در سطحِ پایینی بودند، اما؛ از نظرِ «تربیت» (اصالت، ارزش، مسئولیت‌پذیری و ایمان)، در سطحی بسیار بالاتر بودند. چرا؟

پايگاه خبري تحليلي «نيک رو»، امروز تربیت و فرهنگ قربانی سیاست و حاکمیت گشته و گاه آنچنان سخت فشرده شده می‌شود که گویی آزادی و اختیار بشر را از او سلب کرده و او را تابع جبر می‌سازد و گاه بشر را آنچنان یله و رها می‌سازد که گویی هیچ محدودیتی برای او متصور نیست و تمامی حدود و مرزها را در می‌نوردد... و بشر امروز تمامی بندها، حتی هنجارها و ارزش‌ها را نابود می‌سازد و بشر را به درجه پست‌تر از حیوانات تنزل می‌دهد...

 

بخش اول) متولی فرهنگ، تربیت و حافظ هنجارهای جامعه انسانی کیست؟

یقینا متولی آن از تعدد بالایی برخوردار است با این تفاوت که درجه دخل و تصرف در آن گاه مستقیم و گاه غیر‌مستقیم است و قطعا باید بر اساس اولویت تاثیر‌گذاری بایستی بدان پرداخت.

درد اضمحلال و جایگزینی فرهنگ و تربیت بدور از تمدن خودی بوضوح در جامعه نمایان است و نپرداختن بدان، خسران ابدی را بدنبال خواهد داشت.

بیایید با تأمل؛ به این هویت متزلزل  بپردازیم.

جامعه امروز از بیماری‌های متعدد روحی و روانی، بصورت فردی و اجتماعی در رنج است که بیش از آنکه بیمار خود را به رنج بیندازد بخش بیدار و فعال مقید به فرهنگ، تمدن و تربیت را به هراس و درد می‌آورد...

تمام تلاش بشر برای اعتلاء فرهنگ، تربیت و تمدن انسانی است بشر منهای فرهنگ، تربیت و تمدن حیوانی شکم‌واره و عنصری هوس‌باز و دستگاهی برای تولیدمثل و مهمتر همه اینها بدون هدف تعالی و رشد است و چه رنج‌آور که باید از اندوخته‌ها و تعلقات که با رنج فراوان بدست آورده دل بکند و جدا شود...،

باید با قوه تفکر، تعقل و هدایت بیاندیشد...؛

از کجا، برای چه و به کدام مقصد رهسپار خواهد شد، چگونه باید به فرهنگ، تربیت و تمدن را پویا در جهت تعالی رهنمون باشد...

وای بر موجودی که خود را ناطق و مختار بخواند، اما؛ از قوه ناطقه (عقلانیت) و اختیار خود بهره نجوید و از حیات خود، به قدر حیوان و یا حتی جمادی (بی‌جانی) بهره نبرد...

«انسان» را در میانه‌ی دو نیرویِ ویرانگر قرار داده اند: «جبرِ سیاسی» (که آزادی را می‌کشد) و «آشوبِ مادی‌گرایی» (که ارزش‌ها را در هم می‌شکند).

این «فریادِ فرهنگی» را می‌توان در سه محورِ اصلی بازخوانی کرد: 

 

۱. نوسانِ میانِ «تنگنایِ جبر» و «گستره‌یِ بی‌بندوباری»

ما به یک پارادوکسِ بسیار ظریف و تلخ در حاکمیت و سیاست اشاره داریم که مستقیماً بر «ساختارِ روانیِ جامعه» اثر می‌گذارد:

- دیکتاتوریِ فرهنگی (جبر): وقتی سیاست، تربیت را به ابزاری برای «تکرارِ خود» یا «حفظِ قدرت» تبدیل می‌کند، «اختیار» را از انسان می‌گیرد. در این حالت، تربیت، «شستشوی مغزی» است، نه «پرورشِ روح». انسان در اینجا به یک «موجودِ مطیع و بی‌اراده» تبدیل می‌شود.

- آنارشیِ ارزشی (رهاسازیِ کاذب): وقتی سیاست از «وظیفه‌یِ هنجارسازی» خود کناره می‌گیرد و فرهنگ را در برابرِ طوفانِ مادی‌گرایی و مصرف‌گرایی بی‌دفاع رها می‌کند، «حدود و مرزها» فرو می‌ریزند. در این حالت، انسان نه به معنای «آزاد»، بلکه به معنای «بی‌قانون و بی‌هویت» است که در نهایت به «درجه‌یِ پست‌تر از حیوان» تنزل می‌یابد.

در هر دو حالت، «ستون‌هایِ خانه» (فرهنگ و تربیت) یا در زیرِ فشارِ کمرشکن خرد می‌شوند، یا از جای خود کنده می‌شوند.

 

۲. بحرانِ «متولیان» و «اصالتِ تمدن»

پرسشِ کلیدی ما این است: «متولیِ فرهنگ و تربیت کیست؟»

ما با زیرکی، پاسخ را از یک نهادِ واحد (مانند دولت) به سمتِ یک «شبکه‌یِ پیچیده و چندلایه» سوق می‌دهیم. 

- اگر متولیان، صرفاً «سیاست‌مداران» باشند، فرهنگ به «ابزارِ قدرت» تبدیل می‌شود.

- اگر متولیان، صرفاً «بازاریان» باشند، فرهنگ به «کالایِ مصرفی» تبدیل می‌شود.

نکته بسیار مهم، هشدار درباره‌«ادغامِ فرهنگِ بیگانه با تمدنِ خودی» است. وقتی «تربیت» از ریشه‌هایِ تمدنیِ خود جدا شود و تنها به دنبالِ «الگوهایِ گذرا و وارداتی» باشد، جامعه دچارِ «بی‌هویتیِ ساختاری» می‌شود. این همان«خسرانِ ابدی» است که به آن اشاره کردیم؛ یعنی زیستنی که در آن، «ظاهر» از خودی است، اما «جوهر» از دیگری.

 

۳. بازگشت به «قوه ناطقه»

انسان در برابرِ «حیوانِ شکم‌واره» را با «ماهیتِ وجودیِ انسان» پیوند می‌زنیم. 

تفاوتِ میانِ «انسان» و «حیوان»، در «تولیدمثل و شکم‌پرستی» نیست؛ بلکه در «هدفِ تعالی و رشد» است. 

- انسانِ بی‌فرهنگ: انسانی است که «قوه ناطقه» (عقل و درک) خود را بازداشته و تنها از «قوه شهویه» (میل و نیاز) خود بهره می‌برد. او اگر چه «ناطق» نامیده می‌شود، اما؛ از «نطق» خود استفاده نمی‌کند؛ پس از نظرِ عملکردی، چیزی فراتر از یک «موجودِ بی‌‌هدف» نیست.

- انسانِ متعالی: کسی است که از «اندوخته‌ها و تعلقاتِ مادی» عبور می‌کند تا به «مقصدِ رشد» برسد. 

«بشر، در میانه‌یِ دو راه است؛ یا با استفاده از عقل و اختیار، به سویِ تمدن و تعالی گام برمی‌دارد، یا با غفلت از خود، به سمتِ جمود (بی‌جان بودن) و یا حیوانیت حرکت می‌کند.»

برای اصلاحِ جامعه، نباید تنها به «تغییرِ قوانینِ سیاسی» یا «تغییرِ ساختارهایِ اقتصادی» اکتفا کرد؛ بلکه باید به «بازسازیِ ستون‌هایِ خانه» یعنی «فرهنگ و تربیت» پرداخت. 

و این بازسازی، تنها زمانی ممکن است که:

۱. متولیان، از «سیاست‌مدار» به «انسانِ فرهنگی» تبدیل شوند.

۲. جامعه، از «مصرف‌کننده» به «ساخت‌گرِ ارزش» تبدیل شود.

۳. فرد، از «موجودی شکم‌واره» به «موجودی صاحبِ قوه ناطقه و اختیار» تبدیل شود.

بدونِ تربیت، تمدن، تنها یک «سازمان‌دهیِ پیچیده برایِ بقایِ حیوانی است.

 

درد، آشنای هر دردمندی است...، مهم آنست که باید از؛

کجا آغاز کرد...؟

و وظایف ارکانِ جامعه در آن چیست؟

تربیت از کجا آغاز می‌شود؟

خانواده اولین نقطه آغاز است، خانواده رکن رکینی است که به مرور زمان رها شده و متولیان اصلی آن درگیر اقتصاد (معاش) و ظواهر (زرق و برق) گردیده کسانی که در بیابان ره گم کرده‌اند سوار بر مرکب‌های ره‌وار به این‌سو و آن‌سو حیران و سرگردانند...، و به طبع آن، رمه انسانی نیز سردرگم و یله است، داشته‌های خود که حاصل سالها تجربه و تلاش بوده را رها کرده با فریفته فریبنده فرهنگ بیگانه شده سبک زندگی خود را رها کرده فرهنگ خوراک و پوشاکی کا حاصل سالها تجربه بوده را به بهانه کهنگی رها ساخته و به فرهنگ بیگانه که حاصل تفکر آن فرهنگ است رو آورده...، غافل از آنکه هر فرهنگ، سبک و منش زندگی، حاصل جهان‌بینی و نگاه ما به مبداء، حدود و مقصد است.

 

بخش دوم ) «نقشه‌ بازگشت» 

اگر در بخش اول، «بحرانِ ساختاریِ جامعه» را تشخیص دادید، اکنون از مرحله‌یِ «تشخیص» (Diagnosis) به مرحله‌یِ «تعیینِ نقطه‌یِ آغاز»  (Prescription/Starting Point) گام نهاده‌اید.

«بنیادین‌ترین» واحدِ تشکیل‌دهنده‌یِ حیاتِ انسانی رسید؛ «خانواده» است.

«نقشه‌یِ بازگشت از خانواده» را می‌توان در سه لایه‌یِ بازخوانی کرد:

۱. تراژدیِ «رهاگشتن از ریشه»: وقتی متولی، خود مسافرِ سرگردان است.

«کسانی که در بیابانِ ره گم کرده‌اند، سوار بر مرکب‌های ره‌وار، حیران و سرگردانند.» 

 

تحلیلِ روان‌شناختی و اجتماعی از «بحرانِ اقتدار و نقش» 

1- تله‌ «معاش»(اقتصاد):

وقتی «بقا» و «تأمینِ نیازهای مادی» چنان در اصلِ زندگی جلو می‌آید که «تربیت» به حاشیه‌ای بی‌اهمیت بدل می‌شود، خانواده از یک «مدرسه‌یِ اخلاق» به یک «واحدِ تولیدِ نیرویِ کار» تقلیل می‌یابد.

2- تله‌ «زرق و برق» (ظواهر):

وقتی «نمایشِ زندگی» بر «زیستنِ زندگی» مقدم می‌شود، متولیانِ خانواده، به جایِ «راهنما»، به «بازیگرانِ صحنه» تبدیل می‌شوند. آن‌ها به دنبالِ این نیستند که فرزند را به «مقصد» برسانند، بلکه می‌خواهند «مرکبِ خود» را پرزرق‌وبرق‌تر از دیگران نشان دهند.

نتیجه این سرگردانیِ متولیان: «رمه‌یِ انسانی» (فرزندان و نسل‌های نو) که بدونِ هدایت، یله و سردرگم‌اند.

 

۲. بحرانِ «هویتِ مصرفی»:

از «تجربه» به «فریب»، «قطعِ پیوند میانِ نسل‌ها».

 

الف) رها کردنِ اندوخته‌ها:نسلِ قدیم، «فرهنگ، خوراک، پوشاک و سبکِ زندگی» خود را بر پایه‌یِ «تجربه، رنج و تلاش» بنا کرده بود. این‌ها، «هویتِ متصل به زمین» بودند.

ب) فریبِ فرهنگِ بیگانه: اما امروز، به بهانه‌یِ «کهنگی» یا «مدرن بودن»، نسلِ جدید (و حتی والدین) این اندوخته‌ها را رها کرده و به دنبالِ «فرهنگِ بی‌ریشه» (فرهنگِ مصرفی و وارداتی) رفته‌اند. 

نکته‌کلیدیِ این تغییر، صرفاً تغییرِ «نوعِ لباس» یا «نوعِ غذا» نیست؛ بلکه این یک «تغییرِ هستی‌شناختی» است. وقتی سبکِ زندگی تغییر می‌کند، یعنی «ارزش‌هایِ زیستن» تغییر کرده است.

 

۳. ریشه‌یابیِ نهایی/ فرهنگ، بازتابِ «جهان‌بینی» است

«فرهنگ» یک مفهومِ سطحی (آداب و رسوم) به یک مفهومِ بنیادین (جهان‌بینی) است.

هر فرهنگ و سبکِ زندگی، حاصلِ پاسخ به سه پرسشِ بنیادین است:

1. مبداء (از کجا آمده‌ایم؟): نگاه به ریشه‌ها، تاریخ و اصالت.

2. حدود (کجا می‌توانیم حرکت کنیم؟): نگاه به ارزش‌ها، اخلاق، قوانین و مرزهایِ انسانی و الهی.

3.  مقصد (به کجا می‌رویم؟): نگاه به هدفِ زندگی، تعالی و معنا.

وقتی جامعه‌ای، پاسخ‌هایِ خود را درباره‌یِ «مبداء، حدود و مقصد» گم می‌کند، «فرهنگ» خود را هم از دست می‌دهد و به جایِ آن، «فرهنگی» را می‌پذیرد که پاسخ‌هایش، بر پایه‌ «هوس، مصرف و بی‌هدفی» است.

 

«اگر می‌خواهیم تمدن را اصلاح کنیم، نباید ابتدا به سمتِ پارلمان‌ها و دانشگاه‌ها برویم؛ بلکه باید ابتدا به خانه‌ها برویم و از "مرکب‌سوارانِ سرگردان" بپرسیم: "شما به کجا می‌روید؟"»

راهِ درمان را در «بازگشت به معنا» (درکِ مبداء، حدود و مقصد) و «اصلاحِ نقشِ متولیان» (خانواده) باید دید.

و این «زنگِ خطر» برایِ هر پدر و مادری است که فکر می‌کنند تنها با «تأمینِ هزینه‌هایِ زندگی»، وظیفه‌تربیت را انجام داده‌اند.

 

بحران نقش‌ها

پدر و مادرها نقش تربیتی خود را فراموش کرده اند و بیشترین وقت مصروف خود را همت در تدارک امور مادی و اقتصادی خانواده قرار داده اند! براستی ما برای خود آمده‌ایم و یا نقش‌های دیگری هم داریم...، ما تدارکچی خانواده هستیم و یا غیر از تدارکات؛ وظیفه استفاده بهینه از منابع مادی را هم داریم؟ آیا کودکان اسنیدر آمادگی دارند تا از مادیات فراهم شده راه را بیابند و با وسایل فراهم شده ما خود را به مقصد برسانند....!؟ 

بسیاری از این سوالات لازم الپاسخ از سوی خردمندان و مربیان جامعه انسانی است...

 

بحران در شناخت‌ها

 یکی دیگر از مشکلات؛ بحران و حتی تزلزل در شناخت‌هاست، ظاهرا اراده‌ای برای شناخت‌های واقعی وجود ندارد...، اغلب از ظواهر تجاوز نمی‌کند، ابزارهای شناخت سطحی گسترش یافته، اما؛ عمقی ندارد، با وزش بادی این سطح کم عمق خشک می‌شود...

هرفرزندی در بدو تولد استعدادهای بالقوه‌ای برای کمال سعادت و یا نهایت شقاوت را با خود دارد و این زمینه‌های تربیت است که او را باشتاب و یا به کُندی بدان‌ها حرکت می‌دهد...

تحصیلات و تسهیلات، نه تربیت نه وجود آن الزام تربیت، این دو می‌توانند وسیله‌ای برای تربیت باشند.

با کمی تأمل به فرزندان بیش از شش‌دهه پیش توجه کنید نه تحصیلات آکادمیک داشتند و نه از امکانات مادی برخوردار بودند ولی حاصل تربیت خواسته و ناخواسته ایشان اغلب فرزندان صالح بودند...، علت‌ این نتیجه قابل تأمل و تحقیق است...

ما در حالِ ساختنِ «ناوهایِ بسیار مجهز» هستیم، اما؛ فراموش کرده‌ایم که «قطب‌نما» و «نقشه» را به مسافران بدهیم.

 

جستارِ تربیتی- شناختی

«جستارِ تربیتی-شناختی» را در سه لایه‌یِ اصلی می‌توان بازخوانی کرد:

۱. بحرانِ نقش: «تدارکاتچی» در برابر «مربی»با طرحِ یک پرسشِ بنیادین، از «والدین» به عنوان «تدارکاتچیِ اقتصاد» (Economic Providers) نقد می‌کنیم. 

   * تدارکاتچی (Caretaker): کسی است که صرفاً به دنبالِ تأمینِ «وسایل» و «منابع» است. او بر «ابزار» تمرکز دارد.
   * مربی (Educator/Mentor): کسی است که به دنبالِ «استفاده‌ بهینه» و «هدایتِ مسیر» است. او بر «مقصد» تمرکز دارد.

نکته تکان‌دهنده‌ این است که ما با اشتباه گرفتنِ این دو نقش، دچارِ یک «شکستِ استراتژیک» شده‌ایم. ما تمامِ توانِ خود را صرفِ «تأمینِ مرکب» (امکانات مادی) کرده‌ایم، اما از آموزشِ «مهارتِ راندن» و «شناختِ مسیر» غافل مانده‌ایم. پرسشِ ما در این است: اگر ابزار (مادیات) فراهم شود، آیا «انسانِ امروز» آمادگی و تواناییِ یافتنِ مسیرِ درست با این ابزارها را دارد؟

یا اینکه؛

ابزارها خود به ابزاری برای «سرگردانیِ سریع‌تر» تبدیل خواهند شد؟

۲. بحرانِ شناخت: «سطح» در برابر «ژرفا» به یک «بحرانِ معرفت‌شناختی» (Epistemological Crisis) اشاره دارد که ریشه بسیاری از انحرافاتِ اجتماعی می باشد. چند نکته در این خصوص مهم است که در ذیل به آن ها خواهیم پرد اخت: 

   * شناختِ سطحی (Surface Knowledge): ابزارهایِ شناختِ ما؛ (رسانه، تکنولوژی، اطلاعاتِ سریع) بسیار گسترده شده‌اند، اما این ابزارها تنها «سطح» را می‌بینند. این شناخت، مانندِ لایه‌یِ نازکِ آب است که با اولین «وزشِ بادِ» تغییراتِ اجتماعی یا بحران‌هایِ فکری، خشک می‌شود و تهی می‌گردد.
   * شناختِ عمیق (Deep Knowledge): شناختی است که به «ماهیت»، «علت» و «ارتباطِ چیزها با هم» می‌پردازد. 

وقتی شناختِ ما سطحی باشد، «تربیت» نیز سطحی می‌شود؛ و وقتی تربیت سطحی باشد، «انسان» نیز در برابرِ هر موجی، بی‌دفاع و متزلزل خواهد بود. شما می‌گویید ما به جایِ «شناختِ حقیقت»، به دنبالِ «ادایِ شناخت» هستیم.

۳. تمایزِحیاتی: «تحصیل»در برابر«تربیت» (پارادوکسِ نسل‌ها)؛ ما با یک «مقایسه‌ تاریخی»، یک «خطایِ شناختیِ بزرگِ جامعه مدرن» را فاش کرده‌ایم:

   * تحصیل و تسهیلات (Schooling & Facilities): این‌ها «ابزار» و «وسیله» هستند. آن‌ها ظرفیتِ ایجادِ «توانایی» را دارند، اما «جهت» نمی‌دهند.
   * تربیت (Education/Nurturing): این «جوهر» و «مقصد» است. تربیت، همان چیزی است که «استعدادِ بالقوه‌یِ انسان» (برای سعادت یا شقاوت) را جهت‌دهی می‌کند.

 

پارادوکسِ نسل‌ها

نسلِ ۶۰ سال پیش،  از نظرِ «تحصیلاتِ آکادمیک» (دانشِ فنی) و «تسهیلاتِ مادی» (رفاه) در سطحِ پایینی بودند، اما؛ از نظرِ «تربیت» (اصالت، ارزش، مسئولیت‌پذیری و ایمان)، در سطحی بسیار بالاتر بودند. چرا؟؛

چون در آن دوران، «مقصد» و «ارزش» (تربیت) بر «ابزار» (تحصیل) مقدم بود. در عوض، امروز «ابزار» را به اوج رسانده‌ایم، اما «مقصد» را در میانِ گردابِ مادی‌گرایی و سطحی‌نگری گم کرده‌ایم.

انسانِ مدرن = تحصیلاتِ زیاد + امکاناتِ مادیِ فراوان 

نتیجه‌ این معادله، چیزی نیست جز:«موجودیِ مجهز، اما گمگشته؛ مجهز به ابزارهایِ پیشرفته، اما بدونِ جهت‌گیریِ انسانی.»

«قبل از آنکه به فرزندانمان یاد بدهیم "چگونه" کار کنند(تحصیل)، باید به آن‌ها یاد بدهیم که "چرا" باید زندگی کنند(تربیت). 

 

اسدالله افشار / سیدمحمد میری

اشتراک گذاری:
  • لینک کوتاه: https://www.nikru.ir/p/117973کپی شد

  • دیدگاه های ارسال شده شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زیان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
    • پربازدیدترین ها
    • شبکه های اجتماعی
    • بازار
    • آخرین اخبار
    سایت تجاریایران تک دکورفروشگاه طبیبفروش انواع فشارسنج های امرونمشاوره تلفنی با وکیلتعمیرگاه لوازم خانگی ال جی LG مرکزیتعمیرگاه لوازم خانگی سامسونگ مرکزیتعمیرگاه مرکزی سرویس لوازم خانگیتعمیرگاه جنرال الکتریک مرکزینمایندگی مجاز تعمیر لوازم خانگی دوونمایندگی و مرکز مجاز تعمیرات تخصصی کنوودتعمیرگاه لوازم خانگی بوش مرکزینمایندگی و مرکز مجاز تعمیرات تخصصی بلومبرگ