همه شب بُوَد دعايم که رسم به وصل يارم * که شده ز هجر رويش، چو خزانِ غم، بهارم
پايگاه خبري تحليلي «نيک رو»،
* همه شب بُوَد دعايم که رسم به وصل يارم
* که شده ز هجر رويش، چو خزانِ غم، بهارم
* به من از فنای گل ها، به يکی دو روز گويند
* گل بوستان، کجا و رخ يار گلعذارم
* زِ پگاه آفرينش، همه روز تا قيامت
* زِ خُمِ بقا گرفته، مِیِ جاودان، نگارم
* به دو چشم غنچه سايش، به نگاه مه لقايش
* زِ کفم ربوده است او، همه طاقت و قرارم
* همگان به خاندان و سبب و نسب شناسند
* بُوَد او تمام ايل و همه، سلسله تبارم
* شده داستان ليلی، به کتاب ها فراموش
* پس از آنکه گشته مجنون، دل نازک و نزارم
* سخنی مگو به ما از، هيجان عشق شيرين
* شده تيشه ای به جانم تب و تاب انتظارم
* به ميانِ آسمانِ شبِ تارِ عاشقانش
* نه که يک ستاره بلکه، به مَثَل چنان غبارم
* به زبان نياورم من خبری ز سوزِ «عدنان»
* که اگر زِ آن بگويم، شود آتشی نثارم
سیّد مسعود علوی
اشتراک گذاری: لینک کوتاه: https://www.nikru.ir/p/25030