درحال بارگذاری

گروه: فرهنگ / حوزه قرآن و فعالیت های دینی/ایران شناسه: ۱۱۸۰۰۳۴ تیر ۱۴۰۵ - ۵۲ : ۱۹ بازدید: ۱۱۰۵۳دیدگاه: ۰

از خاکستر رنج تا شکوه ابدیت

از خاکستر رنج تا شکوه ابدیت کربلا در عاشورایِ حسین، موسیقیِ نامتقارنِ حزنِ فراق و حماسه‌ شعور و شورِ وصال بود… عصر عاشورا، شوقِ وصال و دل‌بستنِ به رضای حق در اوج فراق و دل بریدن از وابستگی‌ها و دلبستگی‌های دنیا بود...

پايگاه خبري تحليلي «نيک رو»، در پهنه‌ی بی‌کرانِ تاریخ، گاه لحظه‌هایی پدید می‌آیند که از قیدِ جغرافیا و گذرِ زمان فراتر می‌روند و از دلِ واقعیتِ عادی، تمدنی پویا و فرهنگی زنده می‌آفرینند. این‌ها، رویدادهایی نیستند که در غبارِ سالیان فراموش شوند؛ بلکه از دلِ خاکسترِ رنج و سوختگی، چون ققنوسی برخاسته از آتش، سر برمی‌آورند، بال می‌گشایند و در ساحتِ هستی، جاودانه می‌شوند.
این فرهنگ، سنتی موروثی و گذرا نیست؛ بلکه «فرقان» است؛ مرزی روشن و استوار میانِ نور و ظلمت، میانِ حق و باطل. این تمدن، تمامِ مظلومیت و شکوهِ انسانیت را در تابلویی تمام‌نما به نمایش می‌گذارد؛ تلاقیِ آگاهیِ استوار و شورِ بی‌کران؛ نیرویی که تاریخ را به بیداری و تکاپو فرامی‌خواند. آنان که در این مسیر گام نهادند، به رستگاری رسیدند و هر که در برابرِ این تمدن ایستاد، به ورطه‌ی خفت و شکستِ ابدی فروغلتید. این همان درختِ تناوری است که در بیابانِ سخت و بی‌رحمِ تاریخ، در میانِ طوفان‌های خزان و خاکستر، ریشه دواند تا از دلِ ویرانی، حیاتِ جاودانه را برویاند.


شناسنامه‌ی اصالت؛ پیوندِ آسمان و زمین

او، تنها یک نام نیست؛ او تجلیِ پیوندِ قدسیِ آسمان و زمین است. او فرزندِ والای امیرالمؤمنین است؛ همان علی (ع) که مظهرِ عدالت و شمشیرِ حق بود. او گوشت و خونِ فاطمه‌ی زهراست؛ بانویِ قدسی‌ای که شکوهِ رسالت در وجودِ او جلوه‌گر شد. او نوه‌ی پیامبرِ خاتم و اشرفِ مخلوقات است؛ کسی که از رگ‌هایش خونِ وحی و عطرِ نبوت جاری است.
او امامِ مسلمانان و مایه‌ی آرامشِ جان‌های بی‌قرار است؛ اما در عینِ حال، دعوت‌شده‌ی سرزمینِ پیمان‌شکنان نیز هست. او نمادِ عهدی بزرگ است؛ عهدی که در برابرِ اقتدارِ باطل، هیچ معامله‌ای نکرد و در راهِ پاسداری از حقیقت، از جان و عزیزانِ خویش دریغ نورزید. او ایستاد تا نشان دهد که اصالت نه در ثروت است و نه در قدرت؛ بلکه در وفاداری به پیمانِ حق است، پیمانی که تنها در میدانِ خون و در برابرِ تیغ‌ها، حقیقتِ خود را آشکار می‌کند.


شبِ نجوا و وفایِ بی‌مانند

در نهمِ محرمِ سال ۶۱ هجری، در آن شبِ ژرف و تاریک که گویی زمین از هیبتِ حادثه در سکوتی سنگین فرو رفته بود، حسین (ع) اجازه خواست تا در خلوتِ محراب، با خدایِ خویش نجوا کند. او در میانِ تاریکیِ شب و در برابرِ سپاهی اندک، یکسره به سویِ حق رو کرد. در آن شامِ غریب، از یارانش بیعت گرفت تا انتخابشان بر پایه‌ی آگاهی و اختیار باشد؛ و چه یارانی که با علم به فرجامِ خونینِ خویش، با قامتی استوار و ایمانی پولادین ایستادند.
آنان، در آستانه‌ی سپیده‌دم، با نگاهی دوخته به ابدیت، بر سرِ پیمانِ خویش پای فشردند و در دلِ شب، آخرین و ژرف‌ترین گفت‌وگوهایِ عشق را با پروردگارِ هستی به نجوا نشستند.


اوجِ فنا و شکوهِ شهادت

و آنگاه سپیده‌دمِ عاشورا فرا رسید؛ روزِ آزادگان، روزِ وصالِ عشق و عرفان.
یاران، مست از شرابِ نابِ معرفت و غرق در حضورِ دوست، در شور و وجد بودند؛ جان‌هایی که در شوقِ دیدار، دیگر تن را تاب نمی‌آوردند. آنان در میانه‌ی نبرد، عاشقانه و شجاعانه، مرگ را به آغوشِ زندگی بردند.
در واپسین ساعاتِ غروبِ خونین، آن‌گاه که خورشید در سوگِ حق فرو می‌رفت، مولای عشق و پیشوای عاشقان در گودال‌گاه هدفِ تیغ و تیر قرار گرفت. او در میانِ انبوهی از پلیدی، تیر و سنان، نیزه و خنجر، سنگ و چوب، و دستِ جاهلان و متعصبان محاصره شد؛ آنان که برای رویارویی با خونِ خدا، خود را به ظاهر با وضو و غسل آراسته بودند، اما جانشان در تاریکیِ کفر و قساوت فرو رفته بود.
در آن لحظه‌ی بی‌همتا، در اوجِ بندگی و در مقامِ رضا، سرِ مطهر از قفا از بدن جدا شد. پیکرِ استوارِ او، همچون مصحفی از هدایت که در میانه‌ی نبرد گشوده مانده باشد، زیر سمّ اسبانِ بی‌رحم پایمال شد. اما این پایانِ او نبود؛ این آغازِ نغمه‌ای ابدی بود. از آن پس، از گلویِ نیِ جدا افتاده از نیستان، آهنگِ فراق در گوشِ تاریخ طنین انداخت و هر ناله‌ی آن، دل‌های بیدار را به سویِ آگاهی و حیاتِ جاودان فرا خواند.

 

مرثیه‌یِ غروبِ تاریخ

کربلا در عاشورایِ حسین، موسیقیِ نامتقارنِ حزنِ فراق و حماسه‌ شعور و شورِ وصال بود…
عصر عاشورا، شوقِ وصال و دل‌بستنِ به رضای حق در اوج فراق و دل بریدن از وابستگی‌ها و دلبستگی‌های دنیا بود...
ای حسین…
ای که نامت، نجوایِ شب‌هایِ تنهاییِ من شد…
سلام بر تو، ای مجروحِ بی‌‌پناه؛ ای که در میانه‌یِ طوفانِ جفاکاران، در حصارِ متعصبانِ جاهل، کینه‌ورزان و تشنگان دنیا، تنها ماندی.
ای که زخم‌هایت، از هر تیغی عمیق‌تر و از هر فریادی بلندتر و رساءتر بود.
سلام بر تو، ای که در میانه‌یِ غبارِ ظلم، چون ستاره‌ای در دلِ سیاهی، مظلومانه اما در اوج اقتدار و عزت ذبح شدی.
ای تشنه‌یِ هدایت!
ای که وقتی جهان در عطشِ حقیقت سرگردان بود، تو در اوجِ تشنگی، جان سپردی؛ تا ما را از تشنگیِ بی‌معنایِ دنیا رها سازی.
ای نشانِ رستگاری؛
ای سری که بر فرازِ نیزه،
نه برای نمایش، که برای سفرِ ابدیِ حق رهسپار شدی. ای که از منزلی به منزلِ دیگر، راهِ نجات را جستجو کردی و به در ره‌ماندگان، ره نمایاندی.
آیا می‌توان از آن پیکرِ پاره‌پاره گفت؟
چگونه می‌توان از آن ابدانِ شائقِ وفایِ به پیمانِ ارباََ‌اربا مرثیه سرود...؟
ای که زیرِ آفتابِ تفتیده و بی‌رحمِ کربلا، چون مصحفِ هدایت، تکه‌تکه و پایمال ستوران گشتی؛ تا مگر چراغِ هدایت و کشتیِ نجاتِ درماندگان گردی.
گویی خورشید نیز از شدتِ درد، بر تنِ خسته و بر جسمِ مطهرِ تو سخت می‌تابید؛
و در آن آزمون عظیم، گرمایِ سوزانِ آفتاب، بر سردیِ بی‌‌پناهیِ تو و یاران صدیق‌ات، سخت می‌بارید.
ای شهیدی که خاکِ تشنه‌یِ دشت، با ولعِ عشق، خونِ تو را در آغوش کشید. نه برای پنهان کردنِ تو، که برای آنکه خونت بجوشد؛ و تا ابد از خاکِ کربلایت، دوباره هستی بیآفریند و جهان را از نو، با رنگِ خونِ تو رنگین کند…
در عشقِ تو می‌سوزم…
می‌سوزم تا شاید از خاکسترِ این سوختگی، دوباره برآیم؛
و برآمدنم نیز تنها برای آن است که در میانه‌یِ خاکستر، ردِّ پایِ تو و نشانِ تو را بیابم.
نام تو، دیگر برایم تنها یک نام نیست؛ نام تو، موسیقیِ مظلومیت و حماسه، شعور و شور است؛ نامی که با فراقِ من و با حسرتِ تمامِ عمرم گره خورده است… نامی که مرا در برابرِ شکوهِ تو، به بهت و سکوت واداشت؛ آن‌گونه که در برابرِ پاسخِ غیبیِ تو، زبان از سخن بازماندم و تنها گریستم! و گریستم...،
هر بار که نامت را می‌برم، انگار بخشی از وجودم را در آن گودالِ جفا، در میانِ هجمه جفاکاران، جاهلان و تشنگانِ دنیا، گم کرده‌ام.
چه غمِ جانکاهی دارد نامِ تو!
چه رنج و سوزِ بی‌کرانی در یادِ توست!
و چه سنگین است آن لحظه‌یِ بهت و سکوتِ آخرینِ غروبِ تاریخ…
غروبِ عاشورا در دشتِ بلا…
آن لحظه‌ای که زمین، با تمامِ عظمتش، در برابرِ تنهاییِ تو کوچک و حقیر شد.
آن لحظه‌ای که تاریخ، پیکرِ پاکت را، تنهایِ تنها، دید…
در میانه‌یِ جفا…
در میانه‌یِ جهل…
در میانه‌یِ کوربینیِ تعصب…
و زمین و زمان، در آن لحظه، برای همیشه با تو گریستند.
حسین خوان نعمت حق، در دنیا و عقباءِخلق است، هرکس به فراخور احوال، از آن روزی خود می‌برد، روزیِ؛
یکی اشک و آه است و آن دیگری نان و آب،
یکی وصال و سعادت جستجو کند و آن دیگری رضایت و دنیا.

اسدالله افشار/سید محمد میری

اشتراک گذاری:
  • لینک کوتاه: https://www.nikru.ir/p/118003کپی شد

  • دیدگاه های ارسال شده شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زیان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
    • پربازدیدترین ها
    • شبکه های اجتماعی
    • بازار
    • آخرین اخبار
    سایت تجاریایران تک دکورفروشگاه طبیبفروش انواع فشارسنج های امرونمشاوره تلفنی با وکیلتعمیرگاه لوازم خانگی ال جی LG مرکزیتعمیرگاه لوازم خانگی سامسونگ مرکزیتعمیرگاه مرکزی سرویس لوازم خانگیتعمیرگاه جنرال الکتریک مرکزینمایندگی مجاز تعمیر لوازم خانگی دوونمایندگی و مرکز مجاز تعمیرات تخصصی کنوودتعمیرگاه لوازم خانگی بوش مرکزینمایندگی و مرکز مجاز تعمیرات تخصصی بلومبرگ