کوفه و مردمانش، شهری است که در تاریخ اسلام تا امروز، همواره با خود روایتهای گوناگون و نگاههای متفاوت را حمل کرده است؛ شهری که نامش گاه با وفاداری آمیخته و گاه با حسرت، گاه با غربت و گاه با توبه. در میان شهدای کربلا ـ که شمارشان نیز اندک نیست ـ مردانی بودند که از کوفه یا حتی از سپاه یزید، دل از دنیا بریدند و خود را به حسین رساندند.
پايگاه خبري تحليلي «نيک رو»، کوفه و مردمانش، شهری است که در تاریخ اسلام تا امروز، همواره با خود روایتهای گوناگون و نگاههای متفاوت را حمل کرده است؛ شهری که نامش گاه با وفاداری آمیخته و گاه با حسرت، گاه با غربت و گاه با توبه. در میان شهدای کربلا ـ که شمارشان نیز اندک نیست ـ مردانی بودند که از کوفه یا حتی از سپاه یزید، دل از دنیا بریدند و خود را به حسین رساندند؛ آنان که در واپسین لحظهها راه را از بیراهه شناختند و سعادت را در سایهسار خیمههای عشق یافتند.ابن زیاد، هنگامی که دید هنوز دلهایی در کوفه میتپد که هوای یاری فرزند فاطمه را در سر دارند، فرمان داد مردی به نام زجر بر سر راه صحرای کربلا بایستد و هر کس را که قصد یاری امام را دارد و بخواهد خود را به سپاه آن حضرت برساند، به قتل برساند. آنان میخواستند راه را ببندند؛ راهی که از خاک میگذشت اما مقصدش آسمان بود. میخواستند میان عاشق و معشوق دیوار بکشند، میان دل و دلدار فاصله بیندازند، میان اشک و عطش، میان بیعت و شهادت.
اما امثال ابن زیادها نمیدانستند که سنت خدا با شمشیر متوقف نمیشود و نور حق با نیزه خاموش نمیگردد. نمیدانستند روزی مردی از تبار اخلاص و جهاد، شهید حاج قاسم سلیمانی، تحت ولایت و فرماندهی ولی امر شهیدش، سیدعلی خامنهای عزیز، چنان راه کربلا را برای یاری و زیارت حسین علیهالسلام هموار خواهد کرد که بزرگترین اجتماع بشری تاریخ در اربعین شکل گیرد؛ اجتماعی که در آن، دریای محبت عراقیها موج میزند و میلیونها عاشق از اقصی نقاط جهان، با پای دل به سوی کربلا رهسپار میشوند. آنان راه را بستند، اما خدا جادهای از عشق ساخت؛ آنان خواستند نام حسین را در بیابان دفن کنند، اما خدا نام او را بر پیشانی تاریخ نوشت.آن اشقیا در خیال خام خویش چنین میپنداشتند که با کشتن حسین، منهج حسین نیز به پایان خواهد رسید؛ غافل از آنکه خون، گاهی رساتر از هزاران خطبه سخن میگوید و شهادت، بلندترین فریاد تاریخ است. از همین رو ابن زیاد با این محدودیتها میخواست در دل کوفیان رعب و وحشت بیفکند تا کسی به سپاه حسین نپیوندد؛ اما مگر میتوان آفتاب را از تابیدن بازداشت؟ مگر میتوان دلهایی را که مهر حسین در آن خانه کرده است، از پرواز منع کرد؟
با وجود همه تهدیدها وشمشیرهای آخته، بودند مردانی که به هر شکل ممکن خود را به کاروان نور رساندند؛ از جمله عامر بن ابی سلامه که از حصار خوف گذشت و خود را به خیمههای حسین رساند. گویی نسیم هدایت دست او را گرفته بود و از میان طوفان به ساحل نجات آورده بود.
در خیمه حسین، چهرههایی حضور داشتند که حضرت محبت ویژهای به آنان داشت؛ از جمله فرزندان برادرش، امام حسن مجتبی علیهالسلام. همان برادری که اباعبدالله مأموم او بود و لحظهای از کنار امام زمان خویش جدا نشد. اکنون فرزندان آن امام مظلوم؛ قاسم بن الحسن، ابوبکر بن الحسن، حسن بن حسن و عبدالله بن الحسن، همگی در کنار عموی خویش ایستاده بودند؛ چون ستارگانی گرد خورشید، چون پروانگانی گرد شمع ولایت.
آنان از پدر آموخته بودند که زندگی بیامام، سرگردانی است و سعادت در همراهی با حجت خداست؛ از همین رو در این میدان نیز هر یک میکوشیدند گوی سبقت را در وفاداری و فداکاری از دیگری بربایند. گویی برای رسیدن به شهادت با یکدیگر مسابقه داشتند و برای تقدیم جان، بر هم پیشی میگرفتند.
شب عاشورا فرا رسید؛ شبی که آسمان، آهسته بر زمین میگریست و ستارگان، گویی بر گرد خیمههای نور به طواف آمده بودند. شبی که شهادتنامه عشاق امضا میشد و کاروانیان عشق، آخرین منزل دنیا را پشت سر میگذاشتند. امام حسین علیهالسلام بار دیگر با یاران خویش اتمام حجت کرد و فرمود: هر کس میخواهد برود، برود؛ هر که بماند، فردا کشته خواهد شد.در آن میان، قاسم؛ آن نوجوان رعنا، آن یادگار حسن، آن شکوفه نارس باغ امامت، با چهرهای که آیینه جمال پدر بود، رو به عموی خویش کرد و پرسید:
عمو جان! آیا من نیز فردا کشته خواهم شد؟سؤالش کوتاه بود، اما آسمان را لرزاند. امام حسین علیهالسلام که سیمای برادر را در چهره قاسم میدید، نگاهش را بر قامت کوچک او دوخت و فرمود:
عموجان! مرگ نزد تو چگونه است؟و قاسم، بیآنکه تردیدی در صدایش باشد، بیآنکه لرزشی در دلش راه یابد، پاسخ داد:از عسل شیرینتر است.چه پاسخی! گویی به جای نوجوانی سیزده ساله، فرشتهای از ملکوت سخن میگفت. وقتی این جمله بر لبان قاسم جاری شد، حسین یاد برادری افتاد که زهر، جگرش را پارهپاره کرده بود؛ یاد امامحسن مجتبی علیهالسلام آن مظلوم مدینه. اشک در دلش نشست و نگاهش بر قامت قاسم ماند؛ بر قامتی که فردا پس از رشادتها و دلاوریهایش، زیر سُم اسبان کینه و جهالت خواهد شکست.
قاسم پس از این گفتوگو، به پشت خیمه رفت تا از عمه بخواهد امام را راضی کند که فردا او نیز به میدان نبرد رود. اما ناگاه دید عمهاش، با دستانی لرزان و چشمانی اشکبار، دست بر دست میساید و زمزمه میکند:
مرکبسوار کوچک کربوبلا شدی
زهرا شدی، علی شدی و مصطفی شدی
وقتی عسل ز لعل لبت بوسهای گرفت
تنها سوارهٔ حسن مجتبی شدی
حضرت قاسم وقتی حال عمه را چنین دید، گویی نسیم بشارت بر جانش وزیدن گرفت. قامت به نماز شکر بست. اشک چون مروارید از چشمانش فرو میریخت و بر گونههایش راه میگشود. سر بر سجده نهاد؛ سجدهای که بوی وصال میداد، سجدهای که فرشتگان را به تحسین وامیداشت.و با معبود خویش چنین نجوا کرد:
همه ستایشها ویژه خداست که اندوه را از ما برطرف کرد؛ بیتردید پروردگار ما بسیار آمرزنده و عطا کننده پاداش فراوان در برابر عمل اندک است.
هنوز سر از سجده برنداشته بود که ملائک، حلقهوار گرد وجودش جمع شدند؛ آسمان به استقبالش آمده بود و فرشتگان، زمزمهکنان میخواندند:
شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی

دکتر لیلا اسدی
وکیل پایه یک دادگستری