درحال بارگذاری

گروه: سیاست/ایران شناسه: ۱۱۷۹۷۷۲۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۱ : ۰۵ بازدید: ۱۳۷۵۴دیدگاه: ۰

به مناسبت 23 خرداد ماه 1404؛ سالروز جنگ 12 روزه

جنگ ۱۲ روزه؛ آزمون اقتدار و تولد مرحله نوین قدرت ملی ایران

جنگ ۱۲ روزه؛ آزمون اقتدار و تولد مرحله نوین قدرت ملی ایران جنگ ۱۲ روزه نه صرفاً به عنوان یک درگیری نظامی کوتاه، بلکه به عنوان یک «آزمون راهبردی» برای سنجش میزان تاب‌آوری، آمادگی و قدرت بازتولید فرماندهی و توان رزمی ایران از منظری خاص می نگرد.

پايگاه خبري تحليلي «نيک رو»، جنگ ۱۲ روزه نه صرفاً به عنوان یک درگیری نظامی کوتاه، بلکه به عنوان یک «آزمون راهبردی» برای سنجش میزان تاب‌آوری، آمادگی و قدرت بازتولید فرماندهی و توان رزمی ایران از منظری خاص می نگرد. اگر با همین چارچوب تحلیلی به موضوع بنگریم، جنگ ۱۲ روزه را می‌توان یکی از مهم‌ترین نقاط عطف تاریخ معاصر ایران پس از دفاع مقدس ارزیابی کرد؛ زیرا در آن، برای نخستین بار مجموعه‌ای از فرضیات دشمن درباره شکنندگی ساختار قدرت ایران در میدان عمل آزموده شد.

 

جنگ ۱۲ روزه؛ از شوک اولیه تا نمایش ظرفیت ملی

در بسیاری از جنگ‌ها، هدف اولیه مهاجم نه تصرف سرزمین، بلکه فروپاشی اراده و اختلال در سیستم فرماندهی طرف مقابل است. شهادت جمعی از فرماندهان ارشد نظامی، در هر کشوری می‌تواند مقدمه آشفتگی، تأخیر در تصمیم‌گیری و کاهش قدرت پاسخ باشد.

اما آنچه در روایت حامیان این تحلیل اهمیت دارد، این است که ساختار نظامی ایران توانست نشان دهد قدرتش صرفاً متکی به افراد نیست، بلکه مبتنی بر شبکه‌ای از سازمان، تجربه، آموزش و جانشین‌پروری است. به همین دلیل، با وجود خسارت انسانی سنگین، روند تصمیم‌گیری و پاسخ نظامی متوقف نشد.

در واقع مهم‌ترین دستاورد فرماندهانی همچون شهیدان باقری، سلامی، رشید و حاجی‌زاده را می‌توان در همین نقطه مشاهده کرد؛ آنان صرفاً فرمانده عملیات نبودند، بلکه معماران ساختارهایی بودند که حتی در شرایط ضربه شدید نیز قابلیت استمرار و بازتولید قدرت را حفظ می‌کرد.

 

بُعد داخلی جنگ؛ آزمون انسجام ملی

یکی از مهم‌ترین ابعاد جنگ ۱۲ روزه در داخل کشور، سنجش میزان انسجام ملی بود.

دشمنان ایران سال‌ها بر این فرض تکیه کرده بودند که فشارهای اقتصادی، اختلافات سیاسی و مشکلات اجتماعی می‌تواند در لحظه بحران به شکاف‌های بزرگ امنیتی تبدیل شود. اما وقوع جنگ نشان داد که در شرایط تهدید خارجی، بخش قابل توجهی از جامعه ایرانی همچنان میان انتقاد از وضعیت داخلی و دفاع از اصل موجودیت کشور تفاوت قائل است.

این موضوع از منظر امنیت ملی اهمیت فراوانی دارد؛ زیرا قدرت دفاعی صرفاً حاصل موشک و تجهیزات نیست، بلکه محصول پیوند میان جامعه، دولت و نیروهای مسلح است.

به بیان دیگر، جنگ ۱۲ روزه نشان داد که سرمایه اجتماعی ایران، هرچند با فراز و فرودهایی روبه‌روست، هنوز در لحظات سرنوشت‌ساز توان فعال شدن دارد.

 

بُعد نظامی؛ عبور از مرحله بازدارندگی نظری

پیش از این جنگ، بخش مهمی از توان موشکی و پهپادی ایران در حد بازدارندگی اعلامی ارزیابی می‌شد. اما جنگ ۱۲ روزه فرصتی فراهم کرد تا این توان در میدان واقعی مورد آزمون قرار گیرد.

 

در هر جنگی فاصله‌ای میان «قدرت روی کاغذ» و «قدرت عملیاتی» وجود دارد. اهمیت جنگ ۱۲ روزه از نگاه این روایت در آن است که بخشی از توانایی‌های ایران از مرحله نظری وارد عرصه عملیاتی شد و دشمن ناچار شد با واقعیت این ظرفیت‌ها مواجه شود.

از این منظر، جنگ مزبور نه فقط نبردی برای دفع تهدید، بلکه آزمایشگاهی واقعی برای ارزیابی نقاط قوت و ضعف سامانه‌های دفاعی، موشکی، اطلاعاتی و فرماندهی کشور بود.

 

بُعد منطقه‌ای؛ تغییر محاسبات بازیگران غرب آسیا

یکی دیگر از آثار جنگ ۱۲ روزه، تغییر محاسبات بسیاری از بازیگران منطقه‌ای بود.

کشورهای منطقه سال‌ها میان دو برداشت در نوسان بودند:

ایران قدرتی منطقه‌ای با ظرفیت محدود است.

ایران قدرتی است که می‌تواند در معادلات بزرگ امنیتی نقش تعیین‌کننده داشته باشد.

جنگ ۱۲ روزه موجب شد بسیاری از بازیگران منطقه‌ای با دقت بیشتری به گزینه دوم بیندیشند.

در سیاست بین‌الملل، کشورها بیش از آنکه به شعارها توجه کنند، به عملکردها نگاه می‌کنند. وقتی یک کشور پس از تحمل ضربه اولیه همچنان قادر به پاسخ‌گویی و استمرار عملیات باشد، سطح اعتبار راهبردی آن در محیط پیرامونی افزایش می‌یابد.

 

بُعد بین‌المللی؛ چالش برای راهبرد فشار حداکثری

از منظر بین‌المللی، جنگ ۱۲ روزه آزمونی برای راهبرد مهار و فشار بود.

هدف بسیاری از فشارهای چند دهه اخیر علیه ایران این بوده است که هزینه مقاومت افزایش یابد و در نهایت ساختار تصمیم‌گیری ایران به عقب‌نشینی وادار شود.

اما در نگاه حامیان این تحلیل، نتیجه جنگ نشان داد که ایران نه تنها از موضع خود عقب ننشست، بلکه تجربه‌ای تازه برای ارتقای توانمندی‌هایش به دست آورد.

همین مسئله موجب شد برخی از محافل راهبردی غرب به این جمع‌بندی برسند که مسئله ایران صرفاً با ابزار نظامی قابل حل نیست و هرگونه رویارویی مستقیم می‌تواند هزینه‌های پیش‌بینی‌نشده‌ای به همراه داشته باشد.

 

چرا جنگ ۱۲ روزه به یک نقطه عطف تبدیل شد؟

اهمیت تاریخی این جنگ را باید در یک جمله خلاصه کرد:

ایران از مرحله «اثبات بقا» به مرحله «اثبات قدرت تداوم» وارد شد.

در دهه نخست انقلاب، مسئله اصلی حفظ موجودیت کشور بود.

در دوران دفاع مقدس، مسئله جلوگیری از تجزیه و شکست بود.

در دهه‌های بعد، موضوع اصلی ایجاد بازدارندگی شد.

اما جنگ ۱۲ روزه نشان داد که ساختار قدرت ایران قادر است حتی پس از دریافت ضربات سنگین نیز به تولید قدرت ادامه دهد و معادلات میدان را تغییر دهد.

 

مهم‌ترین پیام جنگ ۱۲ روزه

اگر دفاع مقدس هشت‌ساله را دانشگاه بزرگ شکل‌گیری نسل نخست فرماندهان جمهوری اسلامی بدانیم، جنگ ۱۲ روزه را می‌توان آزمون فارغ‌التحصیلی نسل‌های بعدی تلقی کرد؛ نسلی که باید نشان می‌داد میراث آن تجربه عظیم تاریخی به ساختارهای پایدار تبدیل شده است.

در این چارچوب تحلیلی، مهم‌ترین پیام جنگ ۱۲ روزه آن نبود که چه میزان خسارت وارد شد یا چه تعداد موشک شلیک گردید؛ بلکه این بود که یک کشور می‌تواند از دل تهدید، تجربه بیافریند؛ از دل فشار، ظرفیت بسازد؛ و از دل شهادت فرماندهانش، مسیر قدرت را ادامه دهد.

از نگاه این روایت، جنگ ۱۲ روزه بیش از آنکه پایان یک نبرد باشد، آغاز مرحله‌ای جدید در تکامل قدرت ملی ایران بود؛ مرحله‌ای که در آن، دشمنان بیش از گذشته با این واقعیت مواجه شدند که ایران صرفاً یک موضوع در دستور کار قدرت‌های بزرگ نیست، بلکه خود به یک متغیر تأثیرگذار در معادلات منطقه‌ای و جهانی تبدیل شده است.

 

نکته مهم در تاریخ جنگ‌ها

نکته مهم در تاریخ جنگ‌ها این است که قدرت‌های بزرگ همیشه از شکست‌های قبلی خود به یک نتیجه واحد نمی‌رسند. گاهی برعکس، شکست موجب بازنگری و احتیاط می‌شود و گاهی باعث تشدید ریسک‌پذیری و تلاش برای جبران اعتبار از دست رفته می‌گردد.

در چنین چارچوبی، چند عامل می‌تواند توضیح‌دهنده تکرار یک رویارویی باشد:

 

۱. توهم «ضربه سر»

بسیاری از دولت‌ها تصور می‌کنند اگر بتوانند رأس هرم فرماندهی یا رهبری را حذف کنند، کل ساختار فرو می‌پاشد.

این همان اشتباهی است که بارها در تاریخ رخ داده است؛ از جنگ ویتنام گرفته تا افغانستان، عراق و بسیاری از جنبش‌های مقاومت. دراین نگاه، آمریکا گمان می‌کند یک شخصیت محوری مساوی با کل سیستم است؛ در حالی که اگر ساختارها نهادینه شده باشند، حذف افراد الزاماً به فروپاشی منجر نمی‌شود.

 

۲. فاصله میان واقعیت میدان و گزارش‌های اطلاعاتی

یکی از دلایل مشهور خطاهای راهبردی، گرفتار شدن در «اتاق پژواک» است؛ یعنی زمانی که تصمیم‌گیران تنها اطلاعاتی را می‌شنوند که فرضیات قبلی آنان را تأیید می‌کند.

در چنین شرایطی ممکن است این تصور شکل گیرد که:

  * جامعه خسته شده است؛
  * ساختار حکمرانی فرسوده شده است؛
  * توان نظامی کاهش یافته است؛
  * ضربه‌ای محدود می‌تواند معادله را تغییر دهد.

اما میدان جنگ گاهی نتایجی کاملاً متفاوت از این برآوردها تولید می‌کند.

 

۳. فشارهای سیاسی داخلی

دولت‌ها همیشه صرفاً براساس منطق نظامی تصمیم نمی‌گیرند.

گاهی رهبران سیاسی تحت فشار افکار عمومی، رقابت‌های حزبی، بحران‌های داخلی یا نیاز به نمایش قدرت قرار می‌گیرند.

در چنین وضعیتی، اقدام نظامی می‌تواند بیشتر یک تصمیم سیاسی باشد تا یک انتخاب مبتنی بر محاسبات دقیق راهبردی.

 

۴. ناتوانی در درک عنصر هویت

قدرت نظامی تنها از تجهیزات و فناوری تشکیل نمی‌شود.

برخی جوامع دارای مؤلفه‌های هویتی، تاریخی، دینی یا ملی هستند که در شرایط تهدید فعال می‌شوند و ظرفیت مقاومت را افزایش می‌دهند.

اگر یک قدرت خارجی این عنصر را دست‌کم بگیرد، ممکن است تصور کند که فشار بیشتر به فروپاشی منجر می‌شود؛ در حالی که نتیجه معکوس حاصل گردد و انسجام بیشتری ایجاد شود.

 

۵. تصور فرصت تکرارنشدنی

در بسیاری از جنگ‌ها، مهاجم احساس می‌کند که اگر امروز اقدام نکند، فردا شرایط دشوارتر خواهد شد.

دراین منطق، حتی اگراحتمال موفقیت کامل پایین باشد، تصمیم‌گیران به این نتیجه می‌رسند که «اکنون آخرین فرصت» است.

چنین ذهنیتی می‌تواند دشمنان متخاصم را به سمت تصمیم‌هایی سوق دهد که بعدها به عنوان خطای راهبردی شناخته می‌شوند.

 

پدیده‌ای با عنوان «خطای محاسباتی راهبردی»

اگر از منظر نظری نگاه کنیم، علت تکرار یک رویارویی پس از تجربه‌ای ناموفق معمولاً این نیست که بازیگران هیچ درسی نگرفته‌اند؛ بلکه اغلب به این دلیل است که درس اشتباهی گرفته‌اند.

گاه یک قدرت از شکست قبلی نتیجه می‌گیرد که اصل راهبرد غلط بوده است؛ اما گاه نتیجه می‌گیرد که راهبرد درست بوده و فقط شدت، زمان‌بندی یا شیوه اجرا کافی نبوده است.

به همین دلیل است که در تاریخ روابط بین‌الملل، بسیاری از جنگ‌ها نه از ناآگاهی، بلکه از «اعتماد بیش از حد به محاسبات خود» آغاز شده‌اند؛ پدیده‌ای که نظریه‌پردازان علوم سیاسی از آن با عنوان «خطای محاسباتی راهبردی» یاد می‌کنند.

 

آتش‌بس یا توقف عملیات نظامی از منظر روابط بین الملل

در روابط بین‌الملل، آتش‌بس یا توقف عملیات نظامی الزاماً به معنای شکست مطلق یک طرف و پیروزی مطلق طرف دیگر نیست. قدرت‌های بزرگ هنگامی که احساس کنند ادامه جنگ هزینه‌ای بیش از منافع آن دارد، ممکن است مسیر خود را تغییر دهند. این تصمیم معمولاً ناشی از مجموعه‌ای از عوامل است که در ذیل به آن ها خواهیم پرداخت:

 

نخست؛ محدود بودن اهداف جنگ

بسیاری از عملیات‌های نظامی آمریکا در دهه‌های اخیر برای اشغال دائمی یا نابودی کامل یک کشور با اهداف مشخص و معینی طراحی شده‌اند. اگر تصمیم‌گیران به این نتیجه برسند که رسیدن به اهداف بعدی مستلزم هزینه‌های بسیار سنگین است، ممکن است توقف عملیات را ترجیح دهند.

 

دوم؛ محاسبه هزینه و فایده

قدرت بزرگ بودن به این معنا نیست که یک کشور حاضر است هر هزینه‌ای را بپردازد.

حتی ابرقدرت‌ها نیز با محدودیت‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و نظامی مواجه‌اند. اگر هزینه ادامه جنگ از منافع مورد انتظار بیشتر شود، عقلانیت راهبردی اقتضا می‌کند که مسیر تغییر کند.

 

سوم؛ ترس از گسترش جنگ

یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های قدرت‌های بزرگ، جلوگیری از تبدیل یک جنگ محدود به جنگی منطقه‌ای یا جهانی است.

هرچه احتمال گسترش دامنه درگیری بیشتر شود، انگیزه برای توقف یا کنترل بحران نیز افزایش می‌یابد.

 

چهارم؛ بازدارندگی متقابل

در جهان امروز، حتی کشورهایی که از نظر اقتصادی یا نظامی با آمریکا قابل مقایسه نیستند، ممکن است توانایی وارد کردن خسارت‌های قابل توجه داشته باشند.

وقتی یک طرف بداند که ادامه جنگ با پاسخ‌های دردناک و پرهزینه همراه خواهد شد، محاسباتش تغییر می‌کند.

آیا این به معنای افول ابرقدرتی است؟

نه الزاماً.

قدرت در سیاست بین‌الملل صرفاً به معنای شلیک بیشتر یا جنگیدن طولانی‌تر نیست.

گاهی نشانه قدرت آن است که کشوری بتواند تشخیص دهد چه زمانی باید وارد جنگ شود و چه زمانی باید از گسترش آن جلوگیری کند.

البته از زاویه نگاه طرف مقابل نیز ممکن است همین توقف عملیات به عنوان نشانه ناتوانی، بازدارندگی مؤثر یا شکست راهبردی تفسیر شود که قطعا همین است.

 

به همین دلیل، در تحلیل‌های سیاسی معمولاً دو روایت شکل می‌گیرد:

روایت اول می‌گوید توقف جنگ ناشی از عقلانیت و مدیریت هزینه‌ها بوده است.

روایت دوم می‌گوید توقف جنگ ناشی از ناتوانی در تحقق اهداف و پذیرش شکست بوده است.

اینکه کدام روایت به واقعیت نزدیک‌تر است، معمولاً سال‌ها بعد و با انتشار اسناد، خاطرات تصمیم‌گیران و نتایج بلندمدت جنگ روشن‌تر می‌شود.

اما یک اصل تقریباً قطعی است: هیچ قدرتی، حتی قدرتمندترین دولت‌های جهان، وقتی احساس کند ادامه جنگ سودی برایش ندارد، صرفاً برای حفظ ظاهر به جنگ ادامه نمی‌دهد. سیاست بین‌الملل بیش از آنکه میدان غرور باشد، عرصه محاسبه هزینه و فایده است. 

دولت‌ها معمولاً جنگی را آغاز نمی‌کنند که از ابتدا بدانند هیچ سودی برایشان ندارد. آنان جنگ را آغاز می‌کنند چون تصور می‌کنند سود آن بیش از هزینه‌هایش خواهد بود. خطای محاسباتی دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود.

به عبارت دیگر، آمریکا یا اسرائیل ــ یا هر قدرت دیگری در تاریخ ــ هیچ‌گاه با این تحلیل وارد جنگ نمی‌شوند که «می‌رویم و شکست می‌خوریم». آنان بر اساس برآوردهای خود گمان می‌کنند:

  * توان طرف مقابل کمتر از واقعیت است؛
  * جامعه هدف تاب‌آوری کافی ندارد؛
  * ضربه اولیه ساختار تصمیم‌گیری را مختل خواهد کرد؛
  * هزینه‌های پاسخ طرف مقابل قابل مدیریت است؛
  * اهداف سیاسی موردنظر دست‌یافتنی است.

اما اگر پس از آغاز جنگ، هیچ‌یک از این فرضیات محقق نشود، آن‌گاه بحث شکست راهبردی مطرح می‌شود.

نکته‌ای که تحلیل گران بر آن تأکید می‌کنند، در ادبیات راهبردی نیز معیار مهمی محسوب می‌شود:

آیا اهداف اصلی جنگ تحقق یافت یا خیر؟

اگر هدف یک عملیات:

  * تغییر نظام سیاسی (Regime Change) باشد؛
  * یا فروپاشی ساختار فرماندهی باشد؛
  * یا وادار کردن طرف مقابل به تسلیم سیاسی باشد؛
  * و لذا اگر هیچ‌یک از این اهداف محقق نشود، در حالی که طرف هدف همچنان پابرجا بماند و به مقاومت ادامه دهد، بسیاری از تحلیلگران این وضعیت را نوعی شکست راهبردی برای مهاجم تلقی می‌کنند؛ حتی اگر مهاجم در سطح تاکتیکی یا عملیاتی دستاوردهایی نیز داشته باشد.

تاریخ نمونه‌های فراوانی دارد:

  * آمریکا در ویتنام از بسیاری جهات قدرت آتش برتر داشت، اما به اهداف سیاسی نهایی خود نرسید.
  * اتحاد شوروی در افغانستان برتری نظامی داشت، اما نتوانست نتیجه سیاسی مطلوب خود را تثبیت کند.
  * آمریکا در افغانستان پس از دو دهه حضور نظامی، به اهداف بلندمدت اعلامی خود دست نیافت.

به همین دلیل در مطالعات جنگ، میان پیروزی نظامی و پیروزی راهبردی تفاوت قائل می‌شوند.

 

ممکن است کشوری در میدان نبرد ضربات سنگینی وارد کند، اما اگر به هدف سیاسی اصلی نرسد، پیروزی راهبردی نصیبش نشده است.

از این منظر، استدلال صاحب نظران قابل فهم است:

اگر هدف اصلی آمریکاییان تغییر ساختار سیاسی، فروپاشی اراده مقاومت یا حذف توان بازدارندگی ایران بوده و در پایان جنگ:

  * ساختار سیاسی باقی مانده؛
  * اراده مقاومت حفظ شده؛
  * توان پاسخگویی ادامه یافته؛
  * و آمریکا بدون تحقق اهداف اعلامی یا پنهان خود عملیات را متوقف کرده باشد؛

آنگاه می‌توان استدلال کرد که طرف مقابل به یک موفقیت یا پیروزی راهبردی دست یافته است.

جایی که برخی کارشناسان نظام سلطه؛ احتیاط تحلیلی را ضروری می‌دانند، در استفاده از واژه «پیروزی» است. زیرا برای قضاوت نهایی از نگاه آنان باید دید نتایج بلندمدت چه بوده است:

  * توازن قدرت چگونه تغییر کرده؟
  * بازدارندگی افزایش یافته یا کاهش؟
  * جایگاه منطقه‌ای طرفین چه تغییری کرده؟
  * هزینه‌های اقتصادی، انسانی و امنیتی چه بوده است؟

این‌ها عواملی هستند که تصویر کامل را می‌سازند.

اما نکته مهم در آن چه در سطور بالا ذکر شد آنست که؛ 

در تحلیل جنگ‌ها، صرف توقف درگیری مهم نیست؛ مهم آن است که کدام طرف به اهداف سیاسی و راهبردی خود نزدیک‌تر شده است.

در نهایت، جنگ‌ها در میدان سیاست داوری می‌شوند، نه صرفاً در میدان آتش. اگر کشوری با وجود تحمل ضربات سنگین بتواند اهداف اصلی دشمن را خنثی کند و موجودیت، اراده و توان تصمیم‌گیری خود را حفظ نماید، این دستاورد را نمی‌توان در تحلیل راهبردی نادیده گرفت.

 

آیا ترور فرماندهان و دانشمندان می‌تواند سرنوشت یک جنگ یا یک کشور را تغییر دهد؟

اگر از زاویه مطالعات راهبردی به موضوع نگاه کنیم، پاسخ پیچیده‌تر از آن چیزی است که معمولاً در فضای رسانه‌ای مطرح می‌شود اما می شود در این خصوص نکاتی را در ذیل مطرح و مورد بحث قرار داد: 

 

نخست؛ چرا فرماندهان و دانشمندان هدف قرار می‌گیرند؟

درمنطق نظامی، ترورفرماندهان ارشدودانشمندان برجسته نوعی«راهبرد قطع سر» (Leadership Decapitation) تلقی می‌شود؛ یعنی تلاش برای از کار انداختن شبکه تصمیم‌گیری، دانش، فرماندهی و هماهنگی طرف مقابل. پژوهش‌های متعددی نشان داده‌اند که هدف این عملیات‌ها ایجاد اختلال در فرماندهی و کاهش توان سازمانی دشمن است. 

 

اما همین مطالعات یک نکته مهم را نیز بیان می‌کنند:

موفقیت تاکتیکی لزوماً به موفقیت راهبردی منجر نمی‌شود. در بسیاری از موارد، حذف یک رهبر یا فرمانده موجب اختلال کوتاه‌مدت می‌شود، اما به تنهایی تضمین‌کننده فروپاشی یک ساختار سیاسی یا نظامی نیست. 

 

دوم؛ تفاوت میان سازمان و مکتب

یک فرمانده بزرگ دو نقش دارد:

  * نقش اجرایی و عملیاتی؛
  * نقش تربیتی و مکتب‌سازی.

اگر فرمانده فقط مدیر یک عملیات باشد، حذف او می‌تواند ضربه‌ای تعیین‌کننده باشد.

اما اگر طی سال‌ها جانشین‌پروری کرده، ساختار ساخته و تجربه را منتقل کرده باشد، تأثیرترور محدودتر می‌شود.

به همین دلیل است که بسیاری از ارتش‌های حرفه‌ای جهان، از جمله ارتش‌های بزرگ شرق و غرب، اصل «تداوم فرماندهی» را از مهم‌ترین ارکان بقا می‌دانند.

 

سوم؛ چرا دانشمندان هسته‌ای هدف قرار می‌گیرند؟

زیرا دانش راهبردی از نگاه دولت‌های متخاصم، گاه ارزشی هم‌تراز با یک یگان نظامی دارد.

هدف از ترور دانشمندان معمولاً این است که:

  * روند تحقیق و توسعه کند شود؛
  * انتقال تجربه مختل گردد؛
  * ترس در جامعه علمی ایجاد شود؛
  * مهاجرت نخبگان افزایش یابد.

اما تجربه تاریخی نشان داده است که اگر دانش به نهاد و شبکه علمی تبدیل شده باشد، حذف افراد الزاماً به توقف برنامه منجر نمی‌شود؛ هرچند می‌تواند هزینه‌ها و زمان دستیابی به اهداف را افزایش دهد.

 

چهارم؛ آیا این ترورها همیشه نتیجه معکوس می‌دهند؟

نه همیشه.

اما تاریخ نشان می‌دهد که در بسیاری از موارد، ترورهای هدفمند به جای پایان دادن به یک منازعه، موجب افزایش انگیزه مقاومت، انسجام داخلی و تولید نسل جدیدی از رهبران می‌شوند. برخی پژوهش‌ها نیز به همین «بازگشت اثر» یا Strategic Blowback اشاره کرده‌اند. 

به تعبیر برخی نظریه‌پردازان، اگر یک سیستم صرفاً بر افراد استوار باشد، با حذف افراد تضعیف می‌شود؛ اما اگر بر ایدئولوژی، سازمان و شبکه‌های گسترده انسانی استوار باشد، حتی ممکن است پس از ضربه، خود را بازسازی کند و در مواردی قوی‌تر شود. 

 

پنجم؛ بزرگ‌ترین دستاورد فرماندهان شهید

اگر بخواهم از دل همه این مباحث یک نتیجه استخراج کنم، آن نتیجه این است:

بزرگ‌ترین دستاورد فرماندهان شهید، صرفاً عملیات‌هایی که انجام دادند نبود؛ بلکه ساختن ساختارهایی بود که پس از نبود آنان نیز بتواند به کار خود ادامه دهد.

در تاریخ نظامی، ارزش یک فرمانده بزرگ فقط به پیروزی‌های زمان حیاتش نیست؛ بلکه به این است که پس از رفتنش، سازمانی که ساخته همچنان قادر به تصمیم‌گیری، مقاومت و تولید قدرت باشد.

 

ترورفرماندهان نظامی و دانشمندان هسته‌ای؛ از تلخ‌ترین و دردناک‌ترین اشکال رویارویی

ترورفرماندهان نظامی و دانشمندان هسته‌ای، بی‌تردید از تلخ‌ترین و دردناک‌ترین اشکال رویارویی است و می‌تواند خسارت‌های سنگینی به یک کشور وارد کند. اما در نهایت، سرنوشت جنگ‌ها را نه صرفاً حذف افراد، بلکه میزان استحکام نهادها، قدرت جانشین‌پروری، انسجام ملی و توان تبدیل تجربه‌های تلخ به سرمایه راهبردی تعیین می‌کند.

به همین دلیل، در بسیاری ازمقاطع تاریخی، دشمنان ایران عزیز، موفق شده‌اند افراد بزرگی را از میان بردارند، اما نتوانسته‌اند اندیشه، تجربه انباشته و ساختارهایی را که آن افراد بنا نهاده‌اند از میان ببرند؛ و درست در همین نقطه است که تفاوت میان یک «ضربه تاکتیکی» و یک «پیروزی راهبردی» آشکار می‌شود. 

 

 دکتر اسدالله افشار

 

Reference

  *     Johnston, P. B. (2012). Does Decapitation Work? Assessing the Effectiveness of Leadership Targeting in Counterinsurgency Campaigns. International Security, 36(4), 47–79.
  *     Fisher, D. G., & Becker, M. H. (2025). Successful for Whom? An Examination of the General Deterrent Impact of the Targeted Killing of Terrorist Leaders on Global Terrorist Fatalities. RTI Press.
  *     Abrahms, M., & Mierau, J. O. (2017). Leadership Matters: The Effects of Targeted Killings on Militant Group Tactics. Terrorism and Political Violence, 29(5), 830–851.
  *     Jadoon, A., Mines, A., & Milton, D. (2023). Targeting Quality or Quantity? The Divergent Effects of Targeting Upper Versus Lower-Tier Leaders of Militant Organizations. Journal of Conflict Resolution, 67(4–5), 725–754.
  *     Albino, D., Friedman, K., & Bar-Yam, Y. (2016). Military Strategy in a Complex World. New England Complex Systems Institute (NECSI), arXiv:1602.05670.
  *     Cronin, A. K. (2009). How Terrorism Ends: Understanding the Decline and Demise of Terrorist Campaigns. Princeton University Press.
  *     Jordan, J. (2009). When Heads Roll: Assessing the Effectiveness of Leadership Decapitation. Security Studies, 18(4), 719–755.
  *     Price, B. C. (2012). Targeting Top Terrorists: How Leadership Decapitation Contributes to Counterterrorism. International Security, 36(4), 9–46.
  *     Byman, D. (2006). Do Targeted Killings Work? Foreign Affairs, 85(2), 95–111.
  *     Hoffman, B. (2006). Inside Terrorism (2nd ed.). Columbia University Press.
  *     Clausewitz, C. von. (1976). On War (M. Howard & P. Paret, Eds. and Trans.). Princeton University Press. (Original work published 1832)
  *     Freedman, L. (2013). Strategy: A History. Oxford University Press.
  *     Gray, C. S. (1999). Modern Strategy. Oxford University Press.
  *     Luttwak, E. N. (2001). Strategy: The Logic of War and Peace (Rev. ed.). Harvard University Press.
  *     Betts, R. K. (2000). Is Strategy an Illusion? International Security, 25(2), 5–50.

 دکتر اسدالله افشار

اشتراک گذاری:
  • لینک کوتاه: https://www.nikru.ir/p/117977کپی شد

  • دیدگاه های ارسال شده شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زیان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
    • پربازدیدترین ها
    • شبکه های اجتماعی
    • بازار
    • آخرین اخبار
    سایت تجاریایران تک دکورفروشگاه طبیبفروش انواع فشارسنج های امرونمشاوره تلفنی با وکیلتعمیرگاه لوازم خانگی ال جی LG مرکزیتعمیرگاه لوازم خانگی سامسونگ مرکزیتعمیرگاه مرکزی سرویس لوازم خانگیتعمیرگاه جنرال الکتریک مرکزینمایندگی مجاز تعمیر لوازم خانگی دوونمایندگی و مرکز مجاز تعمیرات تخصصی کنوودتعمیرگاه لوازم خانگی بوش مرکزینمایندگی و مرکز مجاز تعمیرات تخصصی بلومبرگ