روز هشتم محرم، عطش بر خیمههای حسین علیهالسلام سایه انداخته بود؛ عطشی که نه فقط بر لبها، که بر جانها نشسته بود. در آن تشنگی جانفرسا، دیداری میان امام و عمر بن سعد رقم خورد؛ اما چه سود که چشمهای آلوده به دنیا، حقیقت را نمیبینند و گوشهایی که به زر و زور عادت کردهاند.
پايگاه خبري تحليلي «نيک رو»، روز هشتم محرم، عطش بر خیمههای حسین علیهالسلام سایه انداخته بود؛ عطشی که نه فقط بر لبها، که بر جانها نشسته بود. در آن تشنگی جانفرسا، دیداری میان امام و عمر بن سعد رقم خورد؛ اما چه سود که چشمهای آلوده به دنیا، حقیقت را نمیبینند و گوشهایی که به زر و زور عادت کردهاند، صدای حق را نمیشنوند. امام در برابرش بود، اما گویی او در جهانی دیگر ایستاده بود؛ جهانی که تنها در آن، دنیا معنا داشت و بس.
پس از آن دیدار، امام فرمان دادند تا یارانش چاهی حفر کنند؛ جرعهای آب، برای جانهای تشنه. اما خبر که به عبیدالله رسید، نامهای نگاشت که در آن، رحم را از دلها بریدند: بر حسین و یارانش سخت بگیرند، آب را بر آنان ببندند، تا تشنگی، پیش از شمشیر، آنان را در برگیرد…
و چنین شد که شب، فرات شاهد رفتن عباس شد؛ برادری که آب را نه برای خویش، که برای خیمههای تشنه میخواست. از همان شب بود که نامش تا ابد با “سقای کربلا” گره خورد…
در میان فرزندان حسین، یکی بود که بیش از همه، آینه جمال پیامبر بود؛ علیاکبر… جوانی که سیمایش، یاد رسول خدا را زنده میکرد و قامتش، یاد رشادتهای علی را. نخستین از بنیهاشم بود که قدم در میدان نهاد؛ و چه میدانِ بیرحمی بود آن دشت.
در برابرش، سپاهی ایستاده بود که نام اسلام بر زبان داشت، اما دلهایشان از حقیقت تهی بود. شگفتا… چگونه میشود کسی ادعای ایمان کند و در برابر فرزند پیامبرش بایستد؟ چگونه میتوان نام رسول خدا را بر زبان داشت و خون جگرگوشهاش را ریخت؟
علیاکبر، با تمام وجود، این نفاق را حس میکرد؛ اما عشق به پدر، او را به میدان کشاند. رفت تا وفاداری را معنا کند، حتی اگر به قیمت جانش باشد. و رفت…
و چه رفتنی…
آنگاه که رشادتش آشکار شد، گروهی بسیار بر او تاختند؛ و پیکری که باید حرمتش نگاه داشته میشد، در ازدحام شمشیرها پارهپاره گشت… گویی در آن دشت، انسانیت نیز تکهتکه میشد.
زینب سلاماللهعلیها، آشفته و داغدار، به سوی میدان آمد؛ به سوی پیکر جوانی که دیگر در آغوش دنیا نمیگنجید. خواست در آغوشش گیرد… اما مگر پیکری که در خاک و خون آرمیده، دیگر تاب آغوش دارد؟
حسین علیهالسلام، آرام دستی بر شانه خواهر نهاد… اشک در چشم، اما دل استوار؛ و رو به آسمان کرد…
گویی همه آنچه در دشت پرپر شده بود، به پیشگاه معشوق تقدیم میشد.
و چه زیبا گفت شاعر، که:
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
که وعده تو کردی و او به جا آورد…

دکتر لیلا اسدی
وکیل پایه یک دادگستری