شاید مهمترین پیام این توافق آن باشد که پس از بیش از صد روز نبرد، آنچه سرنوشت بحران را رقم زد نه صرفاً قدرت نظامی، بلکه ترکیبی از بازدارندگی، تحمل هزینه، فشارهای سیاسی داخلی، نگرانیهای اقتصادی و نبرد ارادهها بود.
پايگاه خبري تحليلي «نيک رو»، در تاریخ جنگها، لحظهای وجود دارد که طرف مهاجم درمییابد فاصله میان «پیروزی قاطع» و «جلوگیری از شکست» بسیار کمتر از آن چیزی است که در آغاز تصور میکرد. در چنین نقطهای، هدف جنگ تغییر میکند؛ دیگر سخن از تحقق اهداف بزرگ نیست، بلکه سخن از خروج آبرومندانه از بحران است.
اگر تحلیلهای منتشر شده در رسانهها و اندیشکدههای غربی را کنار هم قرار دهیم، به نظر میرسد بخش مهمی از رفتار کنونی ترامپ را میتوان در همین چارچوب فهمید؛ یعنی گذار از راهبرد «فشار حداکثری برای تغییر معادله» به راهبرد «توافق برای مهار هزینهها». این تغییر صرفاً محصول میدان نظامی نیست، بلکه حاصل همافزایی عوامل نظامی، سیاسی، اقتصادی و حتی تحولات ساختاری در جایگاه جهانی آمریکا است که در ذیل به آن ها اشاراتی خواهیم داشت:
یکی از مهمترین مشکلات هر قدرت بزرگ، گرفتار شدن در جنگی است که زمان پایان آن مشخص نیست.
ظاهراً در محاسبات اولیه، تصور بر این بود که فشار نظامی گسترده بتواند در مدت کوتاهی ایران را وادار به پذیرش شرایط مطلوب واشنگتن کند. اما اگر جنگ از چند هفته به چند ماه کشیده شود، معادله کاملاً تغییر میکند.
ایران در طول دههها سرمایهگذاری وسیعی بر سه مؤلفه انجام داده است:
* توان موشکی
* توان پهپادی
* ظرفیت جنگ نامتقارن منطقهای
این سه مؤلفه دقیقاً برای مقابله با برتری کلاسیک آمریکا طراحی شدهاند.
از نگاه نظامی، مشکل اصلی واشنگتن این نیست که بتواند ضربه بزند؛ مشکل آن است که نمیتواند مانع پاسخ متقابل شود.
هرچه جنگ طولانیتر شد:
* هزینه استقرار نیروها افزایش یافت؛
* مصرف تسلیحات راهبردی بیشتر گردید؛.
* فشار بر ناوگان دریایی و پایگاههای منطقهای افزایش یافت؛
* آسیبپذیری متحدان آمریکا بیشتر آشکار شد.
بنابراین جنگی که قرار بود نمایش قدرت باشد، به آزمونی برای میزان تحمل هزینههای آمریکا تبدیل گردید.
قطعا مهمترین عامل بازدارنده آمریکا، موضوع انرژی باید در نظر گرفته شود.
تنگه هرمز صرفاً یک گذرگاه دریایی نیست؛ یکی از شریانهای اصلی اقتصاد جهانی است.
واشنگتن به خوبی میداند که حتی بدون بسته شدن کامل تنگه، صرف افزایش ناامنی در آن میتواند:
* قیمت نفت را جهش دهد،
* بازارهای مالی را متلاطم کند؛
* تورم جهانی را افزایش دهد؛
* فشار سیاسی بر دولت آمریکا را تشدید کند.
در چنین شرایطی، هر روز ادامه جنگ میتواند به معنای صدها میلیون دلار هزینه مستقیم و میلیاردها دلار هزینه غیرمستقیم برای اقتصاد جهانی باشد.
به همین دلیل بسیاری از استراتژیستهای آمریکایی معتقدند جنگ با ایران برخلاف جنگهای محدود گذشته، صرفاً یک موضوع منطقهای نیست؛ بلکه مستقیماً به اقتصاد جهانی گره خورده است.
واقعیت نظام سیاسی آمریکا این است که هیچ رئیسجمهوری نمیتواند انتخابات را نادیده بگیرد.
ترامپ هراندازه هم که چهرهای غیرمتعارف باشد،درنهایت به آرای رأیدهندگان وموفقیت حزب جمهوریخواه نیاز دارد.
اگر جنگ:
* طولانی شود؛
* پرهزینه شود؛
* و دستاورد ملموسی نداشته باشد؛
* به سرعت به یک نقطه ضعف انتخاباتی تبدیل میشود.
تجربههای:
عراق،
افغانستان،
ویتنام،
هنوز در حافظه سیاسی سردمداران آمریکایی زندهاند.
رأیدهنده آمریکایی معمولاً از جنگی حمایت میکند که کوتاه، کمهزینه و پیروزمندانه باشد؛ نه جنگی که ماهها ادامه یابد و نتیجه آن نامشخص باشد.
از این منظر، فشار بخشی از جمهوریخواهان برای پایان دادن به جنگ قابل فهم است؛ زیرا آنها بیش از میدان نبرد، نگران صندوقهای رأی هستند.
آمریکا هنوز بزرگترین اقتصاد جهان است اما مانند دهه ۱۹۹۰ از آزادی عمل نامحدود برخوردار نیست.
امروز واشنگتن با چالشهایی نظیر:
* بدهی عظیم ملی؛
* کسری بودجه مزمن؛
* هزینههای فزاینده نظامی؛
* رقابت فناورانه با چین؛
مواجه است.
در چنین وضعیتی، هر جنگ بلندمدت جدید به معنای گشوده شدن یک جبهه هزینهزا است.
استراتژیستهای آمریکایی به خوبی میدانند که رقابت اصلی قرن بیست و یکم در شرق آسیاست، نه خاورمیانه.
بنابراین بسیاری از نخبگان امنیتی آمریکا معتقدند گرفتار شدن طولانیمدت در یک جنگ منطقهای، منابع لازم برای مهار چین را فرسوده میکند.
شاید مهمترین بُعد ماجرا همین باشد.
افول هژمونی به معنای سقوط آمریکا نیست.
آمریکا همچنان قدرتمندترین بازیگر جهان است.
اما تفاوت امروز با دهه ۱۹۹۰ در این است که واشنگتن دیگر نمیتواند مانند دوران پس از فروپاشی شوروی، هر ارادهای را بدون هزینه تحمیل کند.
نشانههای این تحول عبارتاند از:
* ظهور چین به عنوان رقیب جهانی؛
* احیای نقش روسیه؛
* گسترش نهادهایی مانند بریکس و شانگهای؛
* افزایش استقلال قدرتهای منطقهای؛
* کاهش کارآمدی تحریمهای یکجانبه؛
در چنین فضایی، آمریکا هنوز قدرت دارد اما قدرتش مطلق نیست.
به تعبیر برخی نظریهپردازان روابط بینالملل، جهان وارد مرحله«پساهژمونیک» شده است؛ یعنی دورانی که قدرت آمریکا همچنان بزرگ است اما دیگر تعیینکننده مطلق همه معادلات نیست.
۶. چرا صهیونیستها نگران توافق هستند؟
اگر گزارشهای رسانههای نزدیک به نتانیاهو را ملاک قرار دهیم، نگرانی اصلی آنان این است که توافقی شکل بگیرد که:
جنگ را متوقف کند، اما ساختار قدرت ایران را تغییر ندهد.
از نگاه تلآویو، صرف توقف جنگ یک موفقیت محسوب نمیشود.
آنچه برای جریانهای تندرو اهمیت دارد، تغییر بنیادین موازنه منطقهای است.
بنابراین هر توافقی که بدون تحقق اهداف حداکثری پایان یابد، از نگاه آنان نوعی عقبنشینی تلقی میشود.
این مهمترین پرسش راهبردی است.
اگر به سابقه ترامپ نگاه کنیم، پاسخ سادهای وجود ندارد.
از یک سو، او خود را «معاملهگر» میداند و علاقه دارد توافقها را به نام خود ثبت کند.
از سوی دیگر، سابقه خروج او از توافق هستهای نشان داد که وفاداری ترامپ به توافقات، تابع ارزیابی او از منافع سیاسی روز است.
به همین دلیل بسیاری از تحلیلگران معتقدند در نگاه ترامپ، توافق نه یک تعهد دائمی بلکه یک ابزار سیاسی است.
بنابراین حتی اگر توافقی حاصل شود، پایداری آن وابسته به چند عامل خواهد بود:
* میزان توازن تعهدات دو طرف؛
* وجود سازوکارهای اجرایی و تضمینی؛
* شرایط داخلی آمریکا؛
* وضعیت انتخابات و رقابتهای حزبی؛
* تحولات منطقهای.
به عبارت دیگر، تجربه گذشته نشان میدهد اعتماد صرف به شخصیت ترامپ برای دوام یک توافق کافی نیست؛ هر توافقی تنها زمانی پایدار خواهد بود که منافع نقض آن برای آمریکا از منافع حفظ آن بیشتر باشد.
اگر فرض کنیم آمریکا پس از بیش از ۱۰۰ روز جنگ به سمت توافق حرکت کرده است، این تحول را باید محصول یک عامل واحد ندانست. مجموعهای از عوامل نظامی، اقتصادی، سیاسی و راهبردی در کنار هم موجب شدهاند هزینه ادامه جنگ افزایش یابد و جذابیت آن کاهش پیدا کند. در چنین شرایطی، توافق برای واشنگتن نه الزاماً نشانه پیروزی، بلکه میتواند تلاشی برای مدیریت هزینهها، جلوگیری از فرسایش بیشتر و خروج از یک بنبست پیچیده باشد.
اما در سوی دیگر، تجربه تاریخی نشان میدهد هر توافقی با دولت ترامپ باید نه بر پایه اعتماد به اشخاص، بلکه برپایه توازن منافع و تضمینهای عملی سنجیده شود؛ زیرا آنچه در سیاست آمریکا پایدار میماند، اشخاص نیستند، بلکه محاسبات قدرت و منافع ملی هستند.
در نظام سیاسی آمریکا، رئیسجمهور هرچقدر قدرتمند باشد، نمیتواند برخلاف منافع انتخاباتی حزب خود حرکت کند. ترامپ نیز از این قاعده مستثنا نیست. اگرجنگ پس از ۱۰۰ روز همچنان ادامه یافته باشد و به اهداف اعلامی خود نرسیده باشد، برای جمهوریخواهان چند خطر بزرگ ایجاد میکند:
جمهوریخواهان ترجیح میدهند در انتخابات با موضوعاتی مانند اقتصاد، مهاجرت و امنیت داخلی وارد میدان شوند، نه با یک جنگ فرسایشی که نتیجه آن نامشخص است.
در درون حزب جمهوریخواه دو جریان وجود دارد:
* جریان مداخلهگر سنتی (Traditional Interventionists)
* جریان «اول آمریکا» (America First) که مخالف درگیر شدن در جنگهای طولانی خارجی است.
هرچه جنگ طولانیتر شود، شکاف میان این دو جریان عمیقتر خواهد شد و این برای ترامپ یک تهدید سیاسی جدی است.
از منظر بحثی که ما درباره جنگ و فشار بر ترامپ داشتیم، شاید دقیقتر باشد که بگوییم:
درون حزب جمهوریخواه، یک شکاف مهم میان جریان «اول آمریکا» و جریان «تشکیلات سنتی و نومحافظهکار» وجود دارد.
جریان اول آمریکا معمولاً نسبت به جنگهای طولانی و پرهزینه بدبینتر است، در حالی که بخشهایی از نومحافظهکاران و جمهوریخواهان سنتی، حفظ نقش فعال آمریکا در بحرانهای بینالمللی را ضروریتر میدانند.
البته یک نکته ظریف هم وجود دارد: در سالهای اخیر نفوذ جریان «اول آمریکا» آنقدر افزایش یافته که حتی بسیاری از جمهوریخواهان سنتی نیز ناچار شدهاند بخشی از ادبیات و مواضع آن را بپذیرند. به همین دلیل مرز میان این دو اردوگاه نسبت به دهههای گذشته شفافیت کمتری پیدا کرده است.
بسیاری از جمهوریخواهان به خوبی میدانند که جنگهای طولانی چگونه میتوانند سرمایه سیاسی یک حزب را نابود کنند.
از این منظر، اگر گزارش پلیتیکو صحیح باشد، تعیین ضربالاجل برای پایان جنگ توسط سران جمهوریخواه کاملاً منطقی است؛ زیرا آنها خطر شکست در انتخابات میاندورهای را بسیار جدی میبینند.
اینجا به گمان من مهمترین بخش تحلیل قرار دارد.
هر جنگی را باید با معیار «هدف اعلامی» سنجید.
اگر هدف از جنگ مواردی مانند:
* تسلیم ایران؛
* فروپاشی ساختار تصمیمگیری؛
* توقف کامل ظرفیتهای راهبردی؛
* یا تغییر موازنه منطقهای
بوده باشد، آنگاه پرسش اصلی این است که آیا این اهداف محقق شدهاند یا خیر؟
اگر پاسخ منفی باشد، علت را باید در ظرفیتهای قدرت ایران جستوجو کرد.
بسیاری از جنگها بر اصل «شوک و وحشت» استوارند.
منطق آن ساده است:
ضربه اولیه آنقدر سنگین باشد که طرف مقابل فرصت بازیابی پیدا نکند.
اما اگر طرف مقابل بتواند:
* ساختار فرماندهی خود را حفظ کند؛
* پاسخ متقابل بدهد؛
* انسجام سیاسی خود را نگه دارد؛
شوک اولیه اثر راهبردی خود را از دست میدهد.
در چنین حالتی جنگ وارد مرحله فرسایش میشود؛ مرحلهای که معمولاً به سود طرفی است که تحمل بیشتری دارد.
یکی از ویژگیهای دهههای گذشته این بود که آمریکا معمولاً از فاصلهای امن عملیات میکرد.
اما توسعه توان موشکی ایران این معادله را تغییر داده است.
وقتی پایگاهها، ناوها و مراکزحساس درمعرض تهدیدقرارگیرند، هزینه تصمیمگیری برای جنگ به شکل چشمگیری افزایش پیدا میکند.
در چنین شرایطی حتی اگر آمریکا توان ضربه زدن داشته باشد، دیگر نمیتواند مطمئن باشد که بدون هزینه باقی خواهد ماند.
یکی دیگر از محاسبات واشنگتن این بود که فشارهای گسترده، ایران را در عرصه بینالمللی منزوی کند.
اما واقعیت این است که امروز جهان دیگر جهان تکقطبی دهه ۹۰ نیست.
ارتباط ایران با قدرتهایی مانند:
* چین و روسیه؛
* و حضور در مجموعههایی مانند بریکس و شانگهای؛
نشان میدهد ابزارهای فشار آمریکا نسبت به گذشته کارایی کمتری پیدا کردهاند.
ترامپ ذاتاً سیاستمداری نتیجهگراست.
زمانی که احساس کند فشار بیشتر او را به هدف نزدیک میکند، زبان تهدید را برمیگزیند.
اما زمانی که هزینهها از دستاوردها پیشی بگیرد، ناگهان از مذاکره و توافق سخن میگوید.
این تغییر لحن را میتوان نشانه نوعی تناقض در شخصیت پر آشوب سیاسی او دانست، اما از منظر راهبردی معنای دیگری هم دارد:
وقتی یک رهبر سیاسی میان «تشدید جنگ» و «ضرورت توافق» دائماً در حال جابهجایی است، معمولاً به این معناست که هیچیک از گزینهها پیروزی قاطعی برای او تضمین نمیکند.
اگر بخواهیم منصفانه و تحلیلی پاسخ دهیم، باید گفت:
پریشانی احتمالی ترامپ را نباید صرفاً به قدرت ایران یا صرفاً به مشکلات داخلی آمریکا نسبت داد.
بلکه حاصل تلاقی این دو عامل است.
قدرت ایران باعث شده اهداف جنگ به سادگی محقق نشود.
عدم تحقق اهداف نیز موجب شده:
* هزینههای جنگ افزایش یابد؛
* فشار جمهوریخواهان بیشتر شود؛
* نگرانیهای انتخاباتی تشدید گردد؛
* و ترامپ میان ادامه جنگ و پذیرش توافق گرفتار شود.
به بیان دیگر، اگر مقاومت و توانمندی ایران وجود نداشت، اساساً چنین فشاری از سوی همحزبیهای ترامپ شکل نمیگرفت؛ زیرا جنگ کوتاه و موفق پایان یافته بود. بنابراین در چارچوب این تحلیل، فشارهای انتخاباتی و حزبی را باید «پیامد» ناکامی در تحقق اهداف دانست، نه علت اصلی آن.
با توجه به آن چه بیان شد؛ نقطه کانونی ماجرا نه صرفاً نزدیک شدن انتخابات آمریکاست و نه صرفاً تمایل ترامپ به توافق؛ بلکه ناکامی دردستیابی به اهداف اولیه جنگ است. همین ناکامی موجب شده قدرت نظامی و بازدارندگی ایران به یک متغیر تعیینکننده تبدیل شود، جنگ از حالت کوتاهمدت به فرسایشی تغییر یابد، هزینههای سیاسی و اقتصادی آمریکا افزایش پیدا کند و در نهایت جمهوریخواهان برای جلوگیری ازآسیب انتخاباتی، ترامپ را به سمت پایان دادن به بحران سوق دهند. در چنین تصویری، فشار همحزبیها - بعد مقاومت و توانمندی دیپلماسی و میدان از سوی ایران- عامل مهمی است، اما ریشه آن را باید در تغییر موازنه محاسبات و افزایش هزینههای تحقق اهداف اولیه جستوجو کرد.
در نبردهای راهبردی، پیروزی تنها با میزان قدرت آتش سنجیده نمیشود؛ گاه آنکه میتواند اراده خود را حفظ کند و محاسبات طرف مقابل را تغییر دهد، برنده واقعی میدان است؛ حتی اگر جنگ هنوز در ظاهر پایان نیافته باشد.
ما درباره عوامل نظامی، اقتصادی، سیاسی، انتخاباتی، توان موشکی، تنگه هرمز، فشار جمهوریخواهان و حتی افول نسبی هژمونی آمریکا سخن گفتیم؛ اما کمتر به این پرداختیم که چرا محاسبات اولیه آمریکا و اسرائیل ــ بنا بر فرض های مطرحشده از سوی کارشناسان و صاحب نظران ــ به نتیجه مطلوب نرسیده است.
در بسیاری از جنگهای معاصر، شکست یا پیروزی تنها در میدان نظامی تعیین نمیشود؛ بلکه در میدان «محاسبه درباره جامعه هدف» تعیین میشود. در این خصوص سه نکته مهم است:
اگر فرض کنیم هدف جنگ، صرفاً وارد کردن خسارت نظامی نبوده بلکه ایجاد تغییر در محاسبات سیاسی ایران نیز بوده است، آنگاه یک سؤال اساسی مطرح میشود:
آیا طراحان جنگ برآورد درستی از واکنش جامعه ایران داشتند؟
تاریخ نشان میدهد بسیاری از قدرتهای بزرگ زمانی دچار مشکل شدند که میان نارضایتیهای داخلی یک کشور و آمادگی آن جامعه برای همراهی با فشار خارجی اشتباه گرفتند.
در بسیاری از کشورها ممکن است اختلافات سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی وجود داشته باشد، اما هنگام مواجهه با تهدید خارجی، بخشی از جامعه حول مفهوم «حفظ کشور» یا «دفاع از حاکمیت ملی» همگرا شود.
اگرچنین پدیدهای رخ داده باشد، آنگاه بخشی از ناکامی در تحقق اهداف جنگ را باید در همین متغیر جستوجو کرد.
نکته دیگری که کمتر درباره آن صحبت کردیم، تفاوت در مفهوم زمان است.
در نظامهای غربی، بهویژه آمریکا، زمان سیاسی بسیار کوتاه است:
* انتخابات؛
* افکار عمومی؛
* رسانهها؛
* نظرسنجیها.
اما برخی بازیگران منطقهای، از جمله ایران، معمولاً با افق زمانی بلندمدتتر تصمیمگیری میکنند.
در چنین وضعیتی، جنگ به رقابت میان دو نوع صبر تبدیل میشود:
* صبر راهبردی
* قدرت آتش
و گاهی طرفی که صبر بیشتری دارد، میتواند بر طرفی که امکانات بیشتری دارد غلبه کند.
به نظر من این شاید مهمترین حلقهای باشد که هنوز به اندازه کافی باز نشده است.
موضوع فقط این نیست که آمریکا به اهدافش رسیده یا نرسیده است.
موضوع این است که دیگران چه برداشتی از این روند پیدا میکنند.
در سیاست بینالملل، قدرت تنها به معنای داشتن سلاح نیست؛ بلکه به معنای باور دیگران به کارآمدی آن قدرت است.
اگر متحدان آمریکا به این جمعبندی برسند که:
* واشنگتن در آغاز جنگ بسیار بلندپروازانه سخن میگوید؛
* اما در پایان ناچار به توافق میشود؛
* آنگاه مسئله فقط ایران نیست؛ بلکه اعتبار بازدارندگی آمریکا در سطح جهانی تحت تأثیر قرار میگیرد.
از این منظر، نگرانی برخی محافل آمریکایی شاید بیش از آنکه درباره نتیجه یک جنگ باشد، درباره پیامدهای آن برای تصویر قدرت آمریکا باشد.
در تحلیلهای قبلی بیشتر روی آمریکا تمرکز کردیم، در حالی که باید پرسید:
آیا واشنگتن و تلآویو واقعاً هدف واحدی داشتند؟
چهبسا در آغاز، منافع آنها همپوشانی داشته باشد؛ اما در ادامه:
آمریکا به دنبال مدیریت بحران باشد،
در حالی که بخشی از جریانهای تندرو اسرائیلی به دنبال ادامه فشار باشند.
در این صورت، اختلاف بر سر «پایان جنگ» خود به یک عامل مهم تبدیل میشود.
و شاید مهمترین حلقه...
اما اگر بخواهم تنها یک حلقه را به عنوان مهمترین حلقه مفقوده انتخاب کنم، آن حلقه این است:
«تبدیل جنگ نظامی به نبرد ارادهها»
در نهایت بسیاری از جنگها نه زمانی پایان مییابند که یک طرف دیگر سلاح نداشته باشد، بلکه زمانی پایان مییابند که یکی از طرفین به این نتیجه برسد هزینه ادامه مسیر بیش از منافع آن است.
بر اساس چارچوب تحلیلی مطرح شده، پرسش اصلی دیگر این نیست که «چه کسی موشک بیشتری داشت؟» بلکه این است که:
چه کسی توانست اراده سیاسی خود را برای مدت طولانیتری حفظ کند و طرف مقابل را به بازنگری در محاسباتش وادارد؟
اعلام توافق اولیه میان ایران و آمریکا با میانجیگری پاکستان و قطر، پس از بیش از یکصد روز درگیری، بیش از آنکه پایان یک منازعه باشد، نشانه ورود آن به مرحلهای جدید است. بر اساس گزارشهای منتشرشده، طرفین بر چارچوبی برای توقف عملیات نظامی و ادامه مذاکرات در یک دوره ۶۰ روزه توافق کردهاند، در حالی که بسیاری از موضوعات اصلی همچنان به آینده موکول شده است.
با توجه به دست برتر ایران در جنگ رمضان باید پذیرفت از منظر راهبردی، نفس رسیدن به توافق نشانهای از آن است که ایران توانستهاست اراده خود را به طورکامل برترامپ و آمریکا تحمیل کند. ایران با این پیروزی قاطع؛ هزینههای ادامه جنگ را برای آمریکا و رژیم صهیونی هم به سطحی رسانده که آن ها، «مدیریت بحران» را بر «تشدید بحران» ترجیح دادهاند.
نکته مهمتر آن است که بسیاری از مسائل اصلی، از جمله پرونده هستهای، تحریمها و ترتیبات امنیتی آینده، هنوز حل نشده و به مذاکرات بعدی واگذار شده است. از این رو، توافق کنونی را باید بیش از آنکه یک «صلح نهایی» دانست، یک «توقف راهبردی» برای بازنگری در محاسبات دو طرف تلقی کرد.
از سوی دیگر، این توافق آزمونی مهم برای ترامپ نیز خواهد بود. او اکنون میتواند مدعی شود که جنگ را به میز مذاکره رسانده است، اما همزمان با این پرسش روبهرو خواهد بود که اگر نتیجه نهایی مذاکرات به دست نیاید، آیا دوباره به سیاست فشار و تهدید بازخواهد گشت یا خیر. همین ابهام، دلیل اصلی تردید بسیاری از ناظران درباره دوام توافق کنونی است.
شاید مهمترین پیام این توافق آن باشد که پس از بیش از صد روز نبرد، آنچه سرنوشت بحران را رقم زد نه صرفاً قدرت نظامی، بلکه ترکیبی از بازدارندگی، تحمل هزینه، فشارهای سیاسی داخلی، نگرانیهای اقتصادی و نبرد ارادهها بود. به همین دلیل، توافق اخیر را میتوان نه «پایان توهم پیروزی» آمریکا بلکه «اعتراف به محدودیت قدرت در برابر واقعیتهای میدان» دانست؛ واقعیتی که آمریکای سلطه گرِقلدرِغدارِ بندِ لاتِ عربده کشِ جهانی را ناگزیر به بازگشت به مسیر دیپلماسی نمود.
بنابراین؛ توافق پس از صد روز جنگ، نه نشانه پایان اختلافات، بلکه گواه آن است که حتی در عصر قدرتهای بزرگ نیزاراده ملتها، ظرفیت تحمل هزینهها و واقعیتهای میدان میتوانند بلندپروازانهترین محاسبات را دگرگون کنند.

Reference
-Mearsheimer, J. J. (2001). The Tragedy of Great Power Politics. New York: W.W. Norton.
-Waltz, K. N. (1979). Theory of International Politics. Reading, MA: Addison-Wesley.
-Schelling, T. C. (1966). Arms and Influence. New Haven: Yale University Press.
-Nye, J. S. (2011). The Future of Power. New York: Public Affairs.
-Kennedy, P. (1987). The Rise and Fall of the Great Powers. New York: Random House.
-Freedman, L. (2013). Strategy: A History. Oxford: Oxford University Press.
-Posen, B. R. (2014). Restraint: A New Foundation for U.S. Grand Strategy. Ithaca: Cornell University Press.
-Allison, G. (2017). Destined for War: Can America and China Escape Thucydides's Trap? Boston: Houghton Mifflin Harcourt.
-Walt, S. M. (2018). "The Hell of Good Intentions." Foreign Policy, 97(4), 12-19.
-Pape, R. A. (1996). "Bombing to Win: Air Power and Coercion in War." International Security, 21(2), 35-72.
-Biddle, S. (2004). "Military Power: Explaining Victory and Defeat in Modern Battle." Princeton University Press.
-Jervis, R. (1978). "Cooperation Under the Security Dilemma." World Politics, 30(2), 167-214.
-Clausewitz, C. von. (1832/1976). On War. Princeton University Press.
-Gray, C. S. (1999). Modern Strategy. Oxford University Press.
- Freedman, L. (2017). The Future of War: A History. Public Affairs.
گزارشهای اندیشکدهای
(CSIS)
-Reports on Gulf Security.
-Reports on Iranian Missile Capabilities.
-Reports on Maritime Security in the Persian Gulf.
-U.S.–Iran Strategic Competition Studies.
-Escalation and Deterrence in the Middle East.
-U.S. Policy Toward Iran.
-Regional Balance of Power Assessments.
-The Military Balance (annual reports).
دکتر اسدالله افشار
اشتراک گذاری: لینک کوتاه: https://www.nikru.ir/p/117978