پايگاه خبري تحليلي «نيک رو»، این روزها مردم بیشتر از آنکه منتظر وعدههای جدید باشند، دنبال یک نشانه سادهاند: آیا فردا زندگی کمی قابلتحملتر میشود یا نه؟ در چنین فضایی، هر جملهای از مسئولان زیر ذرهبین میرود؛ نه از سر بدبینی، بلکه از سر خستگی.
معاون اجرایی رئیسجمهور میگوید اگر حقوق کارمندان را زیاد کنیم و تورم هم دو برابر شود، «هنری نکردهایم». این جمله در ظاهر درست است؛ تقریباً هر کسی میداند که افزایش حقوقِ بیپشتوانه میتواند تورمزا باشد. اما مسئله مردم امروز «درست یا غلط بودن تئوری اقتصادی» نیست، مسئله زندگی واقعی است.
مردم میپرسند: تورمی که حالا کمر ما را شکسته، نتیجه افزایش حقوق بوده یا سالها سوءمدیریت، کسری بودجه، بیثباتی ارزی و تصمیمهای اشتباه؟ کارمندی که امروز دخل و خرجش به هم نمیخورد، نه پول چاپ کرده، نه سیاست ارزی تعیین کرده. او فقط دارد هزینهها را میپردازد.
مشکل دیگر، نوع حرف زدن است. حرفها طوری گفته میشود که هم حق با گوینده باشد، هم مسئولیت مشخصی ایجاد نشود. از «کنترل تورم» صحبت میشود، اما نه زمان دارد، نه برنامه شفاف، نه تضمین. نتیجه این میشود که مردم بعد از چند بار شنیدن، نه قانع میشوند و نه امیدوار؛ فقط سردرگمتر میشوند.
تناقض هم کم نیست:
میگویند افزایش حقوق بد است چون تورم میآورد، اما تورم همین حالا هم افسارگسیخته است. میگویند باید قدرت خرید حفظ شود، اما ابزار حفظ آن را نشان نمیدهند. در این میان، فشار معیشتی هر روز واقعیتر و سنگینتر میشود.
شاید به همین دلیل بود که یک «بس کن» ساده، برای افکار عمومی از دهها جمله اقتصادی قابل فهمتر بود. مردم دیگر حوصله شنیدن توضیحهای پیچیده ندارند؛ آنها دنبال اثرند، نه تحلیل.
جمعبندی:
مسئله امروز جامعه این نیست که مسئولان اقتصاد بلدند یا نه؛ مسئله این است که آیا حرفهایشان به سفره مردم وصل میشود یا نه.
تا وقتی فاصله بین گفتار رسمی و واقعیت زندگی اینقدر زیاد است، حتی درستترین حرفها هم شنیده نمیشوند.

محمد مقصود -حقوقدان