پايگاه خبري تحليلي «نيک رو»، در امتداد تلاقی نگاه شرق شناسانه ومبحث انقلاب اسلامی، متوجه نکتهای مهم پیرامون انقلاب اسلامی میشویم و آن نکته این است که وقتی انقلاب اسلامی، به عنوان مقوله و موضوعی بیرون از حوزه غرب اصالت مییابد ، میتواند از«ماهیت غرب پرسش» نماید. میدانیم که پرسش ازغرب ، بیرون از حوزه غرب امکان پذیر است . دراینجاست که «غربی» که توسط انقلاب اسلامی از ماهیت اش پرسش شده، دیگر به عنوان«کمال» مطرح نبوده و نیست ؛ فرادستی وبرتری ذاتی ندارد وملاک های مطلق آن، احاطه کامل برسایرفرهنگ ها واندیشه ها و جوامع نخواهد داشت.
این صورت مسئله وقبول این مفروضات به معنای «شکننده گی شالوده گفتمان شرق شناسی» است که توسط انقلاب اسلامی، به طور عملی و محسوس در دنیای معاصر اتفاق افتاده است؛ به عبارت روشن تررابطه ماهیت انقلاب اسلامی درشالوده شکنی نسبت به گفتمان شرق شناسی، دارای اهمیت به سزایی است؛ چرا که این مسئله مفروضات و مبانی نظری مهمی را زیرسؤال برده، مورد پرسش قرارمی دهد.درحقیقت درنظریه سازی های غربی، مطلب مهمی درمورد انقلاب اسلامی وجود دارد که باید نظریه پردازان،ازآن عبورکنند.آن نکته این است که ماهیت شالوده شکن گفتمان شرق شناسی،که درذات این انقلاب نهفته است، به قسمتی ازحقیقت ذاتی جوامع غربی آسیب می رساند؛ به خصوص معیارهایی راکه آنان در تقسیم بندی مورد نظرشان، خود را جامعه مدرن، جامعه غربی، جامعه فرادست، جامعه دارای عقلانیت، ترقی، علم و دموکراسی معرفی کرده وجوامع دیگر را جامعه فرودست،منفی،سنتی،غیرمدرن، غیرعقلانی و فرورفته درجهل واستبداد بازنمایی می نمایند.
نظریه پرداز غربی در این حوزه و محدوده هم، دچارچالش جدی نسبت به انقلاب اسلامی می شود؛ چرا که یا باید این حقیقت شالوده شکن گفتمان انقلاب اسلامی را بپذیرد که دیگراز حوزه غرب باید بیرون آید ویا نپذیرد که درحقیقت، ذات وماهیت انقلاب اسلامی را درست نفهمیده و مجبور است به هر نحو که شده، آن را تحریف نماید. راه دیگر این است که وارد گفتمان «پروتستانی» ازانقلاب شود وانقلاب اسلامی را انقلاب گذار(از سنت به مدرنیته) تحلیل کند وبه همان شیوه مطالعاتی برود که درغالب نوشته هایشان انقلاب مشروطیت را با آن بررسی نموده اند.
چالش جدی غربیان با نظريه گسست تاريخي
ازجمله موضوعات مهم پیرامون جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی، موقعیت آن نسبت به «گذشته» و ارتباط آن با «آینده» است. اگرانقلاب اسلامی به عنوان امری تلقی گردد که در ارتباط با «سنت اسلامی» و «احیای عظمت اسلامی»مطرح شده و به وجود آمده است، آنگاه این موضوع می تواند افقی از آینده را پیرامون «بازسازی تمدن اسلامی» برای آینده ترسیم کند. با این نگاه می توان گفت از آنجا که تاریخ مدرنیته در ایران، «تاریخ گسست»است، بنابراین انقلاب اسلامی اگردر پیوستگی با گذشته ومیراث عظیم تمدن اسلامی مطرح شود یک صورت خاص می پذیرد که اگر در گسست با گذشته مطرح شود،روندی دیگر می یابد.
از این منظر نظریه پردازی های غربی در کدام شیوه مطالعاتی می خواهد خود را بیابد اگر انقلاب را در یک گسست تاریخی نسبت به گذشته ببیند در این صورت این انقلاب را می تواند با گفتمان مدرنیته همراه کرده و به تحلیل آن بپردازد. ولی اگر این انقلاب را درپیوستگی با احیای تمدن اسلامی ببینند، اشکالات قبلی پیش می آید چرا که این انقلاب ، از فضای مدرنیته بیرون می آید و این امر دارای تبیین ویژه ای ، خارج از گفتمان مدرنیته خواهد بود. اولین پیامد تحلیل دوم این خواهد بود که نظریه پرداز غربی مجبور می گردد، تاریخ شرق، تاریخ ملل اسلامی و تاریخ تمدن اسلامی را بدون درک شرق شناسانه و درک غربی خود بخواند که در این صورت نظریه پرداز غربی، از نظر محتوا و تحلیل منابعِ بومی تاریخ گذشته، باید به یک قرن مطالعه و منابع منتشرساخته خود پشت پا بزند و از این منظر دچار ضعف و کاستی جدی خواهد شد ؛ همانطورکه دراکثرنوشته های آنان در این زمینه نقص و کاستی را می توان به طور شفاف شاهد بود.
اما مسئله به اینجا ختم نمی شود ، چرا که نظریه پیوستگی و تداوم آن از گذشته به حال و از حال به آینده، برای بازسازی و بازیابی تمدن اسلامی ، مطلبی است که در چالش جدی با دیدگاه غربیان قرار می گیرد؛ زیرا آنان اصولاً نه تنها تمدنی بیرون از غرب نمی شناسند ، بلکه اصول تمدنی را هم براساس فرهنگ و ارزش های شان، منحصر به خود می دانند؛ لذا در این مقوله ملاحظات و تأملات انتقادی پرسش برانگیزی در ذات نظریه پردازی های غربی می توان داشت:
الف: توجه به نظریه گسست در بسیاری ازنظریه پردازان غربی جدی است.
ب: نظریه سازان حوزه مغرب زمین اگر به نظریه پیوستگی قائل شوند، این پیوستگی با نوعی صورت سازی غربی توأم می گردد که در نهایت تحلیل انقلاب، درون گفتمان مدرن خواهد بود.
ج: پژوهشگران غرب اگر به نظریه پیوستگی قائل شده و آن را از گذشته تا حال امتداد دهند، ولی از کشش و ظرفیت داشتن آن برای آینده و تمدن سازی برای آن غفلت نمایند؛ در حقیقت از قسمت اعظم پیامد نظریه پیوستگی در تمدن اسلامی، غافل شده اند.
از یک منظر، فلسفه انقلاب اسلامی، رفع بی تاریخی دیدن فرهنگ ایران است؛ پس برای نظریه سازانی که فقط تاریخ خود را متن تاریخ و بقیه تواریخ وفرهنگ ها را در حاشیه گذشته می دانند، این حاشیه چگونه می تواند به عنوان متن اصلی مورد توجه قرار گیرد؟ اگر بگویند این انقلاب، متن است که درحقیقت آن را شریک تاریخ خود کرده اند که به معنای مدرن شدن ریشه های انقلاب است؛ اگربگویند حاشیه است، باز با غرورکاذب، تاریخی بودن خودشان وبی تاریخی دیدن بقیه اقوام غیرخودشان را تکرارواعلام کرده اند؛پس درهردو صورت تبیین از ماهیت شالوده شکن انقلاب اسلامی دربی تاریخی دیدن اقوام غیر غربی، به چالش مهمی پیش روی نظریه پردازان غرب می رسیم.
تاریخ تجدد درایران، تاریخ بی تاریخی ماست؛ چرا که ازگذشته خود بریده شده و در تاریخ جدید غرب نیز شریک اصلی نبوده و اصولاً نمی توانستیم شریک جدی باشیم. تجدد واقعی و اصیل در ایران وقتی بومی می شود، که ما بتوانیم بر این بی تاریخی گری غلبه کنیم و این در ذات و ماهیت انقلاب اسلامی، قابل رویت است. در این صورت آیا نظریه پردازغربی، این انقلاب را درحالت و فرض بی تاریخی می بیند یا نه؟ یعنی آیا این انقلاب برای این به وجود آمده که براین بی تاریخی گری عصرتجدد سده اخیر،غلبه کند یا نه؟
نظریه پردازی غربی دراین صورت اگر بخواهد به این مهم بپردازد، باید بپذیرد که معنای خروج از بی تاریخی که فلسفه اصلی انقلاب اسلامی است، به معنای خروج از حاشیه تاریخ غربی است و این به معنای خروج از مدرنیته و لوازم غربی دیدن عالم است. نظریه پرداز غربی این خروج از حاشیه به متن را چگونه میخواهد توضیح دهد و در چنین شرایطی این متن را چگونه غیر از متن اصلی و غربی شدن تمام عالم می بیند؟ اینها همه به نحوی به معنای شالوده شکنی در عالم مدرن و مبانی مدرنیته خواهد بود که معمولاً نظریه سازان غربی، با آن خود را بیگانه نشان می دهند.
نگاه غربيان به تحولات کشورهای غیرغربی و پدیدههای اجتماعی
از نکاتی که در بافت و ساحت برخی نظریه های غربی پیرامون انقلاب اسلامی، قابل تحقیق می باشد، این نکته است که آنان تحولات کشورهای غیر غربی و پدیده های اجتماعی دیگرحوزه ها را بیشتر معلول فهرستی از عوامل اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و سیاسی تلقی کرده و عنصر اندیشه و «ساحت تفکر» را در آن پدیده ها برجسته نمی کنند ؛ لذا موضوعاتی از قبیل انقلاب اسلامی را پیش از آن که معلول طبیعی تفکر و اندیشه و اصول و ارزش ها بدانند، معلول بحران ها و شرایط ویژه و نارسایی ها و کمبودها تلقی می نمایند.البته کمتر کسی می تواند منکر بحران ها، کمبودها، تضادها و چالش ها در روند یک تحول اجتماعی و سیاسی شود، اما اینکه به این مجموعه عوامل، اصالت داده و عنصر تفکر و اندیشه و ارزش ها از افق آن حذف شود، مسئله ای است که می بایست بر روی آن تمرکز نمود؛ به خصوص آنکه غربیان معمولاً تحولات بزرگ حوزه های اجتماعی و سیاسی خودشان را معلول تفکر و فلسفه و عقلانیت دانسته و عوامل بحران زا و اقتصادی و پدیده های اجتماعی را در چشم انداز و گستره آن تحلیل و تفسیر می نمایند. به هرحال این ملاحظه وزاویه دید را می توان در فهم برخی از دیدگاه های غربی پیرامون انقلاب اسلامی تبیین و بازنمایی نمود.
درتحلیل پیدایی دموکراسی غربی گفته شده در فضا و افقی که فلسفه جدید گشوده شد، پدید آمده است.اگر آن افق پدید نیامده بود، دموکراسی به این صورت که امروز مطرح بود، دوام نمی یافت و اصولاً یک سؤال اساسی هنوز مطرح است که دموکراسی برای بقای خود و دوام خودش چقدر نیاز به پشتیبانی دارد؟ ما می دانیم که اندیشه سیاسی می تواند به دو طریق به وجود بیاید:
الف: از طریق خواست سیاسی و یا یک امر سیاسی طلب شود، که در این صورت با ملاک های سیاسی هم درباره همه چیز از جمله فلسفه حکم می کند.
ب: از طریق پشتوانه های فکری مثل دین و یا فلسفه و در افقی که بدین وسیله گشوده می شود، پا به عرصه حیات اجتماعی می گذارد.
حال با این وصف، موضوع بیداری اسلامی در گذشته مثل مشروطیت، از گونه اول است یا دوم؟ انقلاب اسلامی از کدام مقوله است؟
بیشترنظریه پردازان غربی می دانند مسئله انقلاب اسلامی، مسئله دوم است و بر اساس افقی که مذهب شیعه و به خصوص قرائت خاص امام خمینی گشود، پدید آمده است، اما آنان درتحلیل های خود اگر بخواهند به این مهم اعتراف کنند، باید ازاصول و مبانی گفتمان مدرنیته خارج شوند و در مفاهیم و بنیادهای خود، تغییر ایجاد نمایند. با توجه ودقت درمتن برخی از نظریه پردازی های رایج، معلوم می شود این نظریات سعی دارند از کنار این مطلب بگذرند یا آن را درسیر تحولات انقلاب پنهان نمایند، و یا امری در حاشیه و در کنار سایر مباحث انقلاب بگذارند.این نظریه پردازان فهرستی ازامور سیاسی و خواسته های اجتماعی را برای به وجود آمدن این افق جدید، ارائه می دهند که در آن، نه گفتمان مدرن زیر سؤال رود و نه انقلاب اسلامی خارج از فضای مدرن و یا ملاک های آن مطرح شود. امّا فلسفه انقلاب اسلامی، در نظریه پردازی های غربی، در نهایت چگونه دیده می شود؟
این فلسفه به یک معنا نظراست و به یک معنا عمل. دراینجا نیز نظریه پردازان غربی، فلسفه و ماهیت این انقلاب را می خواهند با گفتمان مدرن واصول آن بسنجند ونه اینکه فلسفه انقلاب اسلامی به بیرون ازاین گفتمان بازگردانند. به نظر می رسد مثال ها و نمونه هایی که غربیان دراین قسمت می آورند، بیشتر به حالت گزارش گونه بوده و چند مطلب را می رساند:
الف: گروهی از نظریه پردازی ها در حد یک گزارش و مثال متوقف می شوند و در همان سطح به بیان نظریاتی کوتاه برد بسنده می نمایند. نظریه های کاربردی، و یا نظریه های با ماهیت جامعه شناختی، در این حد متوقف هستند.
ب: گروهی از نظریه پردازان حوزه تفکر مغرب زمین به بیان گزارش ها و وقایع متعدد اشاره می کنند؛ آنگاه آنها را به هم مرتبط کرده و سعی می کنند از آنها به نحوی قانونمند، نظریه ای را بیرون بکشند.
دراین قسمت متفکر غربی، چه درمقام انتخاب نوع وقایع، تعدد وقایع و ماهیت وقایع، به شکل خاص و با توجه به گرایش ها، سلایق، روحیات خود عمل می کند؛ اما درمرحله استفاده از این انتخاب و نمونه برداری ها نیز به طریق خود و با توجه به متدولوژی های خاص خود،تجارب تاریخی وپیش فرض های نظری غرب را عمل می نمایند؛ لذا قانونمندی های ارائه شده توسط این نظریه پردازان، از نظر متدولوژیک، ساختاری و از جهت پژوهش، در فضای مدرنیته و اصول مسلم فرض شده در آن مطرح است؛ اصولی که با نام و عنوان علمی بودن، به عنوان حربه ای برنده در جهت بستن راه هر گونه نقد و چون و چرا عمل می نماید.
ج: درگروه سوم، فلسفه تاریخ و رفتن به مباحث کلی تر و تلاش در ارائه نظریات بلندبرد و فراگیرتر بیشترمدنظر قرار می گیرد. دراین سطح، گزارش وقایع وبرخی جزءنگری های جامعه شناختی، کم کم مسیر خود را به طرف سرنخ های کلی ترواصلی وشاهراه ها باز می کنند؛ اما آیا در این تبدیل، کم به کیف وعَرَض به جوهر، باز نظریه ساز غربی، به بازسازی و بازکاوی ابزارهای تحقیقاتی خود می پردازد یانه؟ به نظر می رسد در این قسمت هم، پیش فرض های دنیای مدرن و چارچوب های آن، زمینه اصلی غالب نظریات را فرگرفته و به خود مشغول داشته است.
استواري بنیاد عالم غربی بر سکولاریزم
توجه به این حقیقت ، مهم است که بدانیم انقلاب اسلامی درافق عالم جدید و عالم «متجدد » متولد نشده است وازاین نظر، علی رغم اشتراکاتی که با برخی فضاها و افق های پست مدرن دارد، از آن مقواله نیز متمایز می گردد. با توجه به این مسئله می توان عنوان نمود، ازوقتی نظم تجدد در عالم گسترش یافت، ظاهراً بقیه عوالم، بنیادشان سست گردید؛ اما انقلاب اسلامی برعکس این دیدگاه رایج، طرح عالم جدیدی را پی افکند. در این طرح، عالم دینی ویا عالم اسلامی نیرو و جان تازه گرفت و رشد هر چه بیشتر آن، جا و فضا را برای عالم غربی تنگ ترمی کرد؛ دلیلش هم واضح به نظر می رسد،چرا که بنیاد عالم غربی برسکولاریزم استوار است، اما طرح عالم دینی،برعالم قدس و حضور قدسیان درزندگی این جهانی استوار است. این نگاه بدون شک در تقابل با عالم مدرنِ مبتنی بر سکولاریزم واقع می شود و لذا فلسفه انقلاب اسلامی در طرح عالم دینی، در تعارض جدی با عالم جدید مبتنی برسکولاریزم قرارمی گیرد. با این نگاه نظریه پردازان غربی دراین قسمت دو راه پیش رو دارند:
الف: طرح جدید عالم دینی را که ثمره و دستاورد انقلاب اسلامی و در حقیقت فلسفه انقلاب اسلامی است، در زاویه دید خود قرار داده و پیرامون نسبتش با عالم غربی توضیح و نظریه ارائه دهند. در این صورت و با این فرض، این نظریه پردازان چه آن را در تقابل با عالم غربی و چه در کنار آن تصور کنند، به هر حال برایش هویتی مستقل از عالم متجدد قائل شده اند. این مسئله مؤید اتفاقی بزرگ در عالم است؛ چرا که در عصر گسترش عالم غربی و بی عالم شدن سایر عوالم، انقلابی متولد شده است که از این روند تاریخی خارج است. در این قسمت نظریه پردازان دو قسمت می شوند:
1. این ماهیت وریشه را می پذیرند وبرای حیات آن در عالم جدید حقی قائل می باشند.
2. ماهیت و ریشه را می پذیرند، چون تا این حد نمی توانند منکر واقعیات شوند؛ اما ادامه حیات و پویایی و توان آن را برای بقا در عالم جدید، مورد شک و ظن قرار می دهند و بقای آن را صرفاً در همراهی و ذوب شدن در عالم متجدد تفسیر می نمایند.
ب: اصولاً از ریشه، منکر ماهیت اصلی انقلاب شده و آن را در تفسیری متجدد، در راستای عالم غربی و یا گسترش عالم جدید تحلیل می کنند. این نظریه ها اگر انقلاب اسلامی را در راستای یک انقلاب پست مدرن هم ببینند، باز برای انقلاب اسلامی، طرح عالم غربی قائل شده اند؛ در حالی که انقلاب اسلامی هر چند در شک و تردید در مطلق بودن پایه های مدرنیت و عالم متجدد، به پست مدرنیسم نزدیک می شود، ولی در واقع طرح عالم جدیدی را در انداخته است که بنیادهایش نه بر سکولاریزم که بر دین استوار است.در حقیقت براساس این تحلیل،ایران بعد از مشروطیت، استبداد کهن ایرانی را مورد چون و چرا قرار داد و وارد عالم متجدد که به سرعت در حالی گسترش بود، گردید؛ اما چون رژیم پهلوی «استبداد مشروطه نمای مدرن» بود، لذا اقتضای عالم مدرن و گفتمان مدرن به این بود که لیبرالیزم جایگزین استبداد نخ نما گردد. با این تفسیر،انقلاب اسلامی کار نیمه تمام مشروطه را به اتمام رسانید؛ یعنی نوعی انقلاب نوین آزادی خواه است که اساس استبداد را در هم ریخته و گفتمان ناتمام مدرنیته را درایران کامل نموده است؛ درحالی که ماهیت فلسفه انقلاب اسلامی، نه درافق گفته شده بلکه در افقی دیگر در عهد و گستره نوینی ظهوروتداوم می یابد و حاصل آن نیزطرح دینی برای عالمی است که قرن هاست بربنیادهای غیر دینی، برای آن تفکرواندیشه وبرنامه ریزی شده است.
اگربخواهیم مطلب گفته شده را به ساحت غالب در غرب برگردانیم، باید بگوئیم ساحت غالب در تمدن غرب و عالم مدرن، «ساحت تمتع« است وهرتمدنی متناسب با ساحت غالب در وجود بشر قوام می یابد؛ انسان تک ساحتی غربی،درحقیقت مجال بروز سایر ساحت های وجودی خود را نیافته است.اما انقلاب اسلامی یک انقلاب معنوی و دینی است؛ لذا ساحت غالب آن معنویت است؛ پس سایرساحت های بشری را تحت الشعاع قرار می دهد،درنتیجه خارج ازگفتمان مدرن باید تحلیل وارزیابی شود.
با این تفاسیر می توان عنوان نمود که درغرب هم ایمان سکولار شده وهم ایمان به سکولارشدن وجود دارد؛ درحالی که انقلاب اسلامی درمفهوم ایمان، به معنویت جدیدی دست یافته که درست نقطه مقابل سکولاریزم را احیاء نمود. نتیجه این مقدمه درمباحث علوم سیاسی این خواهد شد که اگر ایمان سکولار شود، قدرت سیاسی هم سکولار می شود و اگرایمان معنوی احیا شود، قدرت سیاسی هم معنوی می شود. این گستره و نگاه، در ذات و جوهر نظریه پردازی های غرب درجایگاه گفته شده به درستی خود را باز نیافته است.

منابع:
1- جانسون، چالمرز(1363)، تحول انقلابي، ترجمه: حميد الياسي، اميركبير، تهران .
2- اخضري، فروغ السادات، انقلاب اسلامي و نظريه هاي انقلاب، جام جم آنلاين، 6/3/1382.
3- مشيرزاده، حميرا (1376) ، نگرش اجمالي به نظريه هاي انقلاب در علوم اجتماعي، (مجموعه مقالات انقلاب اسلامي و ريشه هاي آن جلد اول)، قم.
4- دارابي، علي، ۲۵ گفتار پيرامون انقلاب اسلامي، رشد هماهنگ، دفتر شوراي هماهنگي تبليغات اسلامي.
5- شجاعيان، محمد، انقلاب اسلامي و رهيافت فرهنگي، مركزاسناد انقلاب اسلامي، تهران.
6- عميد زنجاني، عباسعلي(1367)، انقلاب اسلامي و ريشه هاي آن، نشركتاب سياسي، تهران.
7- تقوي، حجت اله(1385)، تأثيرات انقلاب اسلامي ايران برنظريه هاي انقلاب، دفترنشر معارف.
8- هادیان، ناصر، اهمیت دیدگاه اسکاچپول و ایدئولوژی و رهبری درانقلاب اسلامی ایران، مجله متین، شماره 1.
9- افشار، اسدالله (1397)، نقش انقلاب اسلامي ايران درعرصه نظريه پردازي انقلاب( نقد و تبيين ریشه کاستی ها و نارسایی تحليل تحليل گران غربي در باره انقلاب اسلامي ايران)، تهران: الماس دانش.
دکتر اسدالله افشار